گنج

شمارهٔ ۹۰

قافیه: ام۱۴ بیت
از دوست بمن دوش نشان آمد و پیغامپیغام دل افروز و نشانهای غم انجام
از حسرت هجرانش بودم چو مه نواز شادی پیغامش گشتم چو مه تام
هم وعده چنانست که یابد دل ازو بازهم وعده چنانست که یابد دل ازو کام
آرام و نشاط از دل ما پاک برفتستتا رفته ز نزدیک من آن ماه دلارام
یارب بسلامت برسان سوی من او رابا شادی و خویشتن بشهر آر بهنگام
گر زآن لب و آن روی نیابیم گل و ملما نیز نجوئیم گل از باغ و مل از جام
وام است ترا بر تن من خواسته و دلوز تو بستانم بمراد دل خود وام
اندیشه بسی دارم و نگویمزیرا که کسی نیست چاره جویم
کوشم که یکی دوستار یابمتا جان و دل از غم بدو بشویم
کس را بجهان مهربان نبینمپس راز دل خویش با که گویم
با هر که بگویم نهفته رازیپیدا کند از شهر گفتگویم
زاندیشه وا ندوه دل فکارموز حسرت و تیمار زرد رویم
آرام همی جویم و نیابمتیمار همی یابم و نجویم
خارند همه خلق یکسرمن بهیده از خار گل چه جویم