شمارهٔ ۸۹
هرگه که من به زلف وی اندر نگه کنمشادی و خرمی ز دل خویش برکنم
گردد روان سرشکم و گردد تپان دلمگردد نژند جانم و گردد نوان تنم
هرگه که دست بر شکن زلف او برمبر خویشتن ز حسرت و تیمار بشکنم
گاهش به روی برنهم و گه به دیدگانگاهش هزار بوسه به یک موی بر زنم
بیهش بیوفتم که شبی دیده باشمشدر بیهشی کجا بوم از دست بفکنم
بی تو به زلف تو نتوانم نهاد دلبی تو چو موی گردم گر سنگ و آهنم
تا حربگاه مسکن و مأوای او شده استزندان شده است زاندُه آن ماه مسکنم
از هجر آن چو لاله اردیبهشت رویمن روزها به زاری چون ابر بهمنم
ایدوستر ز جان و جهان تا برفتهاز درد و غم به کام بداندیش دشمنم
تا جعد تو به مشک کنارم بیاگندهر شب ز دیده جامه به لؤلؤ بیاگنم
اندر جهان به عشق پراکنده نام مناز بس که خون دیده به رخ بر پراکنم
ای روشنایی دل تا دوری از برمتاری شده است از غم این چشم روشنم