شمارهٔ ۲۲
تا ماه مرا رفتن با خیل و سپاه استهر روز مرا دل بره و دیده براه است
پر گرد سپاه است دو رخسار من از غمتا بر گل رخساره او گرد سپاه است
چون زلف درازش غم هجرانش دراز استچون چشم سیاهش ز غمم روز سیاه است
از رفتن او رامش و آرامش من رفتگر زود نیاید بر من کار تباه است
اندیشه او بر دل من کوه گرانستوز رنج و عنا گونه من گونه کاه است
چون قامت او هست دلش یکتا با مندرد من از ایشانست او را چه گناه است
ای آنکه ترا ماه تمام از بر سرو استای آنکه ترا لاله سرخ از بر ماه است
دردی بجهان نیست که من بی تو نخوردمگر بر من بیچاره ببخشی نه گناه است