گنج

شمارهٔ ۱۴۷

قافیه: مکنی۷ بیت
چونان شدم از شادی زین نامه که گفتیدادند بمن خط بملک دو جهانی
بر دوست گمانی بجز این برد دل منای دوست دلم بر تو غلط برد گمانی
هم قول تو هم وعده تو هر دو بود راستهم راست دلی با من و هم راست زبانی
ای جان جوانی اگرت باز ببینمحقا که فدای تو کنم جان و جوانی
چون ماه خزان از بر من دوری جستیاز رنگ رخم گشت چو نارنج خزانی
گردد چو گل سرخ بهار رخم از یارگر روی بهاری را زی من برسانی
من هرچه بخواهم ز لب تو بستانمتو هرچه بخواهی ز کف من بستانی