شمارهٔ ۱۴۶
کجائی تو این راحت جان کجائیکجائی که هر چند خوانم نیائی
بریدم همه آشنائی ز وصلتفراقت برد از طرب آشنائی
مرا هر زمانی هوایت بپرسدکه در هجر آن ماه خامش چرائی
ایا یوسف حسن تا تو برفتیچو یعقوبم اندر غم مبتلائی
بجانت خریدار بوده است عاشقکه هستی چو یوسف ز خوبی جدائی
نه از سنگ بشکست دست وصالتکه دارو شود ای صنم مومیائی
چراغ وصالت میان باد کشتستکز او تیره باشد مرا روشنائی
چه سود است هجر و وصالت که ما رازمانه کشیده است تیغ جدائی
جدائیت حکم خدایست بر منحذر چون کنم من ز حکم خدائی