شمارهٔ ۱۴۴
دلم بدیگر جای و تنم بدیگر جایتنم بغربت و دل با تو مانده اندر وای
بلای تن ز دلم هست کاشکی همه سالتنم بنزد تو بودی و دل بدیگر جای
دعا کنم بخدای جهان همه شب و روزمگر رسد بمن آن روی و موی شهر آرای
ز دود و تف دلم روی آسمان بنهفتدعای من نرود زین سپس همی بخدای
مکوش بار خدایا بخون بنده خویشکه بندگان بفزایند جاه بار خدای
سرای من بتو آراسته است مالامالکه سرو کبک خرامی و ماه جنگ سرای
اگر تو نیز نیائی همی چه کمتر از آنکه چون پیام فرستی بمن که خیز و بیای
بجان بخرم پیوند مهر تو نه بدلبسر بیایم نزدیک تو همی نه بپای
اگر ببینی بخشودنی ز من بجهاناگر کسی را بخشودئی مرا بخشای