شمارهٔ ۱۴۳
همی گذشت بکوی اندرون بت مشکویز روی او شده جای نشاط و رامش کوی
جفا نمود و بمن روی باز کرد بخشمز خشم چون گل صد برگ برفروخته روی
برفت و ماند مرا دلفکار و زار بجایز دیده بر دو رخ از جوی خون گشاد آموی
رخم بزردی زر است و تن بزاری زاردلم ز ناله چو نال است تن ز مویه چو موی
بعشق خوبان گر با تو دانش است مو رزبگرد خوبان گر با تو مردمی است مپوی
ازین نداد خداوند مهر خوبان راز مردم آنکه خداوندشان نداده مجوی
هرآنکو گوی زنخدان نیکوان جویددلش همیشه بود همچو پیش چوگان گوی
اگر درست کند بخت نام و کنیت منببوسه داد دل خویشتن بخواهم از اوی