شمارهٔ ۱۱۹
ای نیزه تو گوی و دل دشمن انگلهخصم تو روبهست و حسام تو بنگله
با خوی تو نه مشک بکار و نه غالیهبا روی تو نه شمع بکار و نه مشعله
شیرین حدیث شاهی و شیرین مناظرهنیکو خصال میری و نیکو معامله
بر کارهای شیر بتغافل همی زنیبر کارهای خیر نداری تغافله
از بهر آنکه یکدله بخشی مرا عطاگویم همه مدیح و ثنای تو یکدله
خشنود از آن شدند همه مردمان ز توکز دست تو همیشه درم را بود گله
از درد و رنج راه نپرداختی بمنچون کردیم پرندوش از زلزله یله
تا لاجرم چنان شدم از آرزوی توکز هم همی ندانم سنبل ز سنبله