گنج

شمارهٔ ۱۱۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: له۹ بیت
ای بند بلا دیده و از بند بجستهمردانه شده آمده بر شهر خجسته
بنشین و طرب کن بمین و مطرب و معشوقکز جستن تو هست عدو زار نشسته
از دست عدو راست چنان آمده اینجاکز دست رود باز گرسنه سوی مسته
مات از قبل خویش بدست نسپردیمیزدان جهان داد بما باز بدسته
خود کردی شیری و دلیری که بجستیجز تو بجهان نیست کس آنجای بجسته
نگشاد در شادی تا تو نگشادیکز بستن تو بود در شادی بسته
زانست قوی شیر بگردون که بهرگاهاز خود بتن خویش رسولست فرسته
آنکس که نمی خواست شکسته دل تو شاداز گرز تواش زود شود پشت شکسته
آن باد پس رنجت و آن باد پس غمخصمان همه آواره و ضدان همه خسته