شمارهٔ ۱۱۷
شد از بهار خجسته سپاه برد شکستهبر اوستاد موفق بهار باد خجسته
همیشه بادا دستش بدست ساغر و دستهرخ ولیش شکفته دل عدوش شکسته
همیشه باد دل آن کفیده چون دل پستهکه دل ندارد با او بدوستاری بسته
همیشه همچو فرشته ز مرگ بادا رستهکه فعلش آن فرشته است و رسمش آن فرشته
رونده بادا دولت بدو چو باز بمستهزمانه پیشش بر پای و او بتخت نشسته
ببزمش اندر بازار خوبرویان بستهبباغ دولتش اندر درخت شادی رسته
ز تنش رنج رمیده ز جانش انده جستهزمانه یارش با دو ستاره بادش جسته
به آب دولت بادا مدام رویش شستهسر محبش سبز و تن عدویش خسته