شمارهٔ ۸۶ - در مدح ابوالیسر سپهسالار
مگر نگارگر چین شده است باد بهارکز او بنفش و نگار است بوستان چو بهار
همه کرانش لاله همه میانش گلهمه هواش نسیم و همه زمینش نگار
ز بوی و رنگ یکی گشت مشک و نیل کسادز لون و عکس یکی گشت در و مرجان خوار
دمیده لاله بروز و چکیده ژاله بشببسان طوطی لؤلؤ گرفته بر منقار
فشانده باد شکوفه ز شاخ بر لالهچو در عقیق نشانیده لؤلؤ شهوار
بنفشه بر زده سر جای جای در سبزهچو جای جای پراکنده نیل بر زنگار
بسان مطرب قمری همی نوازد زیربسان عاشق بلبل همی خروشد زار
پدید گشت گل سیب و سیب گشت نهانگرفت سبزه فزونی و برف کرد نهار
ز ابر قطره باران نشسته بر خیریز باد برگ بنفشه فتاده بر گل نار
یکی چو اشگ ببارد بروی بر عاشقیکی چو زلف گذارد بچهره بر دلدار
همی بباغی ماند شکفته آذرگونکه عنبرینش زمینست و بسدین دیوار
گل دو رویه برون آمده ز غنچه بغنجبشبه آنکه بدینار برزنی غنجار
نسیم نسترن از فاخته ربوده شکیبخروش فاخته از عاشقان ببرده قرار
سپاه ابر سماطین زده است بر گردونسپاه لاله مغانی کشیده بر کهسار
چو آهوان بهم اندر شده گروه گروهچو طوطیان بهم اندر شده قطار قطار
میان باغ بهم بر شده بنفشه و گلبسان عاشق معشوق را گرفته کنار
هوا خوش است شب و روز و می شده صافیچو طبع راد و دل روشن سپهسالار
پناه جان و روان جهان ابوالیسر آنکه یمن و یسرش بادند بر یمین و یسار
نبود هم نبود با روان او اندوهنرفت هم نرود بر زبان او آزار
همیشه خوش منشان را بدو قوی بازوهمیشه بدکنشانرا تباه از او بازار
درم ندارد با دست راد او قیمتگهر ندارد با رأی پاک او مقدار
همه جهان را خوشنود کرد وین عجب استکه دخلش اندک و هستند سائلان بسیار
میان بزم بود شمع صد هزار افرادمیان رزم بود پشت صد هزار سوار
ضمیر پاکش گوئی کلید اسرار استکه مردمان نتوانند از او نهفت اسرار
اگر بخشم کند جسم بد سگال نگاهو گر بکینهکند پیش چشم خصم گذار
چو مار گردد بر جسم بدگالش مویمژه بدیده خصم اندرون شود مسمار
بروز بخشش چون باد بی قرار بودکند میان مصاف اندرون چو خاک قرار
ایا بدانش بی جفت و با سخاوت جفتایا بدولت بی یار و با سخاوت یار
نه جز سخای تو چیزیست از شنیدن بیشنه جز دعای تو کاریست برتر از گفتار
همیشه شادی و رامش کنی مگر خواهیکز آفرینش بیرون کنی همی تیمار
کنند گرد تو در جنگ کرکسان پروازکه تا کنند ز مغز سر عدو ناهار
ز بسکه خون عدو ریختی نپندارمکه رفت هیچ عدوی تو از جهان مردار
ایا نوازش تو دعوت مرا معنیایا فصاحت تو دانش مرا معیار
نرفت نامم بی جاه تو بهیچ زمیننبود جا هم بی نام تو بهیچ دیار
اگر بنزد تو باشم و گر بدیگر جایبجز بدست تو دشخوار من نگردد خوار
بسوی چاکر خود استری فرستادیگشاده گشت بدو چند گونه کارم و بار
بدو کشیدم دینار سیصد از آدمبسی هنوز بحمل اندر است آن دینار
همیشه تا بود اندر جهان ولی و عدوهمیشه تا بود اندر زمانه منبر و دار
سر ولی بولایت فراز منبر برسر عدو بعداوت فراز دار بدار