شمارهٔ ۸۴ - در مدح میر ابومنصور
گل شکفته نماند مگر بصورت حورخروش رعد نماند مگر بنفخه صور
همی رسد ز هوا بر زمین نثار دررهمی شود ز زمین بر هوا بخار بخور
اگرچه هست زمین جای دیو و معدن دداگرچه هست هوا جای حور و معدن نور
ز ابر گشت هوا جای دیو و معدن ددز لاله گشت زمین جای نور معدن حور
گسسته ابر بهاری طویله لؤلؤشکسته باد شمالی شمامه کافور
یکی ز خاک نماینده دیبئه منقوشیکی ز تاک فشاننده لؤلؤ منثور
بسوی صحرا تازد همی ز کوه غزالبدانکه کوه بماند همی به پشت سمور
چو تکیه گاه سلیمان شده است باغ و در اوز بیر کرده چو داودیان شکوفه زبور
جهان مرجان خطی نوشت بر میناقلمش ابرو مدادش مطر دبیر دبور
زمین چو خزه ملون بگونه گونه نباتهوا چو شعر مطرز ز گونه گونه طیور
ز لاله کوه چو از نقش ما نوی دیباز گل درخت چو از نور ایزدی که طور
شکفته لاله چو رخسار دلبر می خواردمیده نرکس چون چشم لعبت مخمور
به رای و معنی و تدبیر در بلندی مهرچو بخت صاحب پیروز میر ابومنصور
ز نام او نشود فال نیکبختی فردز رای او نشود پای نیکنامی دور
بکار جود رغیت و بشغل حرب حریصمیان مجلس ساکن میان صف صبور
بلند ملک ز تیغ وی و معادی پستخراب گنج ز دست وی و جهان معمور
نه هیچ غیبی با رای او بود مدغمنه هیچ گنجی با جود او بود مستور
تن مخالف او باد جفت بند و گزنددل موافق او بادجفت سور و سرور
بروز رزم کند شادی معادی غمبروز بزم کند ماتم موالی سور
چو روز گردد با یادمهر او شب داجچو خار باشد با یاد کین او گل حور
ز عدل او همه آفاق با نشاط عدیلز جود او همه گیتی ز فقر و بخل نفور
بدان خوشی که بسائل سپارد او دینارکسی درم نسپارد بمشرف و گنجور
برون ز خدمت او فخر هرچه خوانی عاربرون ز مدحت او هرچه راست گوئی زور
بزور پیل و دل شیر اگرش وصف کنمدر این نباشد بهتان در آن نباشد زور
سؤال سائل باشد بگوش او چونانکبگوش عاشق سرمست ناله طنبور
نه آن عجب که ز دزد ایمنند با عدلشاز این عجب که روند ایمن از اسود و نسور
رها نیابند از تیر او بداندیشاناگر ز تیر بخواهند واژگونه ز مور کذا
کند همیشه سفر تیر او میان عیونکند همیشه گذر خشت او میان صدور
ایا ز تو مدد دوستان همیشه پدیدایا ز تو نفر دشمنان همیشه نفور
مخالفان ز خلاف تو زیر بند رقابموافقان ز رضایت بری ز رنج و ثبور
ز خون حلق معادی معصفری گردداگر بپرد در حربگاه تو عصفور
اگر سنان تو بیند بخواب در قیصروگر حسام تو بیند بخواب در فغفور
یکی بنالد بر روم زار و مردم رومیکی بنالد بر خلق تور و تربت تور
ولی همیشه بلند از تو و مخالف پستدرم ز تو بشکایت مدام و خلق شکور
جهان بدنش مأمور بود مأمون راگرت بدیدی مأمون ترا شدی مأمور
کسی که مهر تو جست از خدای عرش بیافتدر این سرای مراد و در آن سرای قصور
بداد و بخشش داد جهان همه بدهینیوفتاد کسی جز تو بر جهان غرور
هرآنکه سطری مدح تو خواند از بر لوحکنند نامش با نام انبیا مسطور
گهر ز کف تو رنجور و زائران نازانسنان ز دست تو نازان و دشمنان رنجور
میانه هست میان تو و میان مهانچنانکه باشد مابین قاهر و مقهور
بعمر باقی کرده فلک ترا توقیعبملک باقی داده جهان ترا منشور
هر آنچه خواهی داده است چرخت از پی آنکبوند زی همه کس حاجبان تو معذور
همیشه تا بوزد باد در سرای زمینهمیشه تا که بزنبور زهر شد مستور
سرای جان تو آباد چون ز باد زمینکشفته خانه خصمت چو خانه زنبور