شمارهٔ ۶۹ - در مدح ابومنصور
تا سپاه گل هزیمت شد ز خیل ماه تیراز ترنج افروخت بستان چون سپهر از ماه تیر
با مُنَقّط سیب گوئی نارِ کفته کرده جنگاین بخست آنرا به تیغ و آن بخست این را به تیر
کان به تن بر، کفته دارد زخمها از تیغ مهروین به رخ بر، نقطهها دارد ز زخم تیر تیر
روشنی برده است گوئی آبگیر از آسمانتیرگی برده است گوئی آسمان از آبگیر
شاخ آبی گشت چون چوگان میان بوستانگویهای کهربا بر وی پر از گرد عبیر
چون دل برنا کنون بر مهر میگردد کجامی ز باد مهر برنا گشت و گیتی گشت پیر
گشت می برنا و گیتی پیر و بس باشد دلیلآن بگو نه چون عقیق و این بگو نه چون زریر
زیر برگ سبز او بین تیره خوشه چون شبهزیر برک زرد او بین خوشه چون پروین منیر
آن چو خیل زنگیان پوشیده زنگاری پرندوین چو خیل رومیان پوشیده گلناری حریر
از شبه دهقان کنون مرجان برون آرد به پایچون ز چشم خصم خون آرد برون پیکان میر
میر ابومنصور منصور و مظفر بر عدوآنکه کیهان را نگهدار است و سلطان را نصیر
آن کجا زو یافت ناورد اندرون روی گزیروآن کجا زو شد به یک حمله بسامیری اسیر
قیصر از بیمش بقصر اندر نیارامد همیبر سریر از هیبت او نغنَوَد شاه سریر
چون خرامد در سرای از وی بیفروزد سرایچون نشنید بر سریر از وی بیفروزد سریر
دشمن از کینش نیابد همچو از مردن گریزدوست از مهرش ندارد همچو از روزی گزیر
مشتری با طلعت میمون او باشد تمامآسمان با همت والای او باشد قصیر
روی سائل چشم او را خوشتر از دیدار دوستبانگ زائر گوش او را خوشتر از آواز زیر
شور بوده ملکت از دیدار او یابد قرارکور گشته دیده از دیدار او گردد قریر
زانکه میران را ز مهر او بیفزاید خطرخاطر اندر مهر او بستند میران خطیر
سیم نزد او دلیل و مدح نزد او عزیززر نزد او قلیل و شکر نزد او کثیر
از دم شمشیر تیز اوست اصل صاعقهوز دم سرد عدوی اوست اصل زمهریر
هیچ گویا را نباشد فارغ از مدحش زبانهیچ دانا را نباشد خالی از مهرش ضمیر
ای به تو افکنده ایزد در همه گیتی نظرهم به مردی بی عدیلی هم به رادی بی نظیر
نیکخواهان را رسانی همچو یوسف سوی تختبد سگالان را فرستی همچو قارون سوی بیر
هرکه جوید کین تو یابد سکالد غدر تودیده گرداند ز خون دل کنارش چون غدیر
وال در دریا بنالد چون کشد اسب صهیلگوهر اندر کان بگرید چون کند کلکت صریر
ناوریده چون تو گردون مال پاش و مال بخشنافریده چون تو یزدان دیو بند و شیرگیر
از هنرهای تو نتواند گفتن مدح توگر به فر تو فرزدق زنده گردد یا جریر
صد یک از مدح تو نتواند به صد دوران نوشتگر به دیوان در، دبیر تو شود گردون پیر
تا یکی نبود به بوی و نرخ هر دو مشک و خاکتا یکی نبود به رنگ و طعم هر دو شیر و قیر
باد بر دست هواجویان تو چون خاک مشکباد در کام ثناگویان تو چون شیر قیر