گنج

شمارهٔ ۶۸ - در مدح ابودلف شاه نخجوان

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ر۴۰ بیت
تا بیشتر زند به دلم عشق نیشترباشد مرا به مهر بتان میل بیشتر
اندیشه یکی پسر اندر دلم فتادهرگز نیامده به‌بر من چون‌او پسر
تا عشق آن پسر به‌سرم بر نهاد رخخون دلم ز دیده به رخ برنهاد سر
زلفینش باژگونه و من باژگونه زوکردارهای او ز همه باژ‌گونه‌تر
بنوازدم به‌ناز و بیندازدم به‌رنجدرخواندم ز بام و برون راندم ز در
چون ماه زیر ابر‌، رخ او به زیر زلفچون ابر زیر ماه‌، دل او به زیر بر
زلفش بسان مشگ سرشته به‌غالیهرویش بسان سیم زدوده به معصفر
با مشگ زلفگانش و با دیبه رخانشگاهی به تبتم در و گاهی به شوشتر
از روی او همیشه کنارم چو قندهاراز قد او همیشه سرایم چو غاتفر
ای حور ترک‌پیکر و ای ترک حوروشهم زینت بهشتی و هم زیور خزر
عشق تو گوهری‌ست که جانش بود بهاروی تو آتشی است که عشقش بود شرر
تا کی بود ز عشق‌، رخم زرد و اشگ سرخ‌؟تا کی بود ز هجر‌، لبم خشک و دیده تر‌؟
بیداد دور کن ز دل و داد پیشه کنتا مهربان دلم نشود بر تو کینه‌ور
بیداد تو کجا کند آنکس که دیده‌اشدیده سیاست ملک راد (ملک‌زاد؟) و دادگر
تاج شهان ابودلف آنکو به کف اوهم نازش گهر شد و هم کاهش گهر
هنگام جود خامه او آفتاب خیرهنگام حرب خنجر او آسمان شر
شیرین‌تر از روان و نو‌آیین‌تر از خردنامی‌تر از روان و گرامی‌تر از بصر
گر دوستیش در دل ماران کند نشانور دشمنیش در دل مرغان کند اثر
ماران برآورند همه بال و پر و پایمرغان بیفکنند همه پای و بال و پر
هرگز نکرده چشم بدی سوی او نگاههرگز نکرده سوی دل او بدی گذر
اندر وفای اوست ولی‌را نشان نفعاندر جفای اوست عدو را دلیل ضر
ای چون خرد شریف و خرد را ز تو شرفوی چون روان خطیر و روان را ز تو خطر
از بهر آنکه کور نیوشد ز تو سخناز بهر آنکه کر فکند سوی تو نظر
مر گوش کر را حسد آید ز چشم کورمر چشم کور را حسد آید ز گوش کر
از بهر آنکه سیم بود زی تو بی‌محلاز بهر آنکه زر بود زی تو بی‌خطر
اندر میان سنگ بود جایگاه سیماندر میان خاک بود جایگاه زر
در جود تست جود دگر مردمان چنانکدر آینه ز صورت مردم بود صور
گوهر بود به‌نزد همه خلق پایدارمهمان بود به‌نزد همه خلق برگذر
همواره پایدار بود زی تو میهمانهمواره بر گذر بود از نزد تو گهر
علم از ضمیر تو نتواند شدن نهاننتواند از حسام تو کردن قضا حذر
هرکو به‌خدمت تو زمانی سفر کندسالی کند به‌خانه او مال تو سفر
دائم سرای تو حضر مردمان بوددائم سرای ایشان باشد ترا سفر
ای فخر آل جستان ای تاج روزگارنادیده نیست بخشش و جنگ تو جانور
آن سال‌ها که من بسر خویش بودمیهر گه به‌درگه تو همی آمدم بسر
اکنون به‌خدمت ملکی مانده‌ام که اونگذاردم همی ز بر خویش راستر
هرچند من سفر نکنم سوی تو همیهرچند تو همی نکنی سوی من نظر
هر سال شعر من بسوی تو سفر کندهر سال سیم تو بسوی من کند سفر
تا جان مؤمنان نرود جز سوی جنانتا جان کافران نرود جز سوی سقر
بر دوستان تو چو جنان باد جایگاهبر دشمنان تو چو سقر باد مستقر
چندانکه رای تست همی‌زی به نای و رودچندانکه کام تست همی زی به کام و فر