گنج

شمارهٔ ۲۱۰ - در مدح ابونصر مملان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انی۳۳ بیت
ندانی درد هجر ای گل مرا زان زار گردانیدگر زارم نگردانی به داغ هجر گردانی
اگر یک ره چو من بیدل به عشق اندر فرو مانیز خون عاشقان خوردن بسی یابی پشیمانی
همه رنج دل و جسمی همه درد تن و جانیبسوزانی و گریانی و رنجانی و پیچانی
از آن چون زر شده رویم که تو سیمین زنخدانیاز آن چون لعل شد اشگم که مروارید دندانی
تو ماهی سرو را مانی تو سروی ماه را مانیکه ماه سرو بالائی و سرو ماه پیشانی
بمهر آن لبم کردی سرشک دیده مرجانیبروشن روی روز من شب تاریک گردانی
مرا رخسار زرین کرد تف نار هجرانیکه سیمین کرد هامون را دم تیغ زمستانی
شده کهسار کافوری و آب رود سندانیدر آب از بند دیماه است ماهی گشته زندانی
دمنده خلق در خانه فسرده چشمه چون خانیبسان سونش سیم است برف از باد سوهانی
بیابانها گرفته بلبل خوش بانگ بستانیببستان اندر آمد باز آن زاغ بیابانی
چو بر تو برف بارد باد بر تن باده بارانیکه باران زمستان را چو باده نیست بارانی
ز زر خام پیش خویش گوئی بر فروزانیچو بر بالا دل عاشق بسوزانی و لرزانی
از آن ایوان بیاراید چو مجمرهای گردانیوزین گردون بیفروزد چو گوهرهای عمانی
گهی زو رودها بینی پر از یاقوت رمانیگهی زو کوهها بینی پر از لعل بدخشانی
شود باز آسمان یکسر پر از دیبای کاشانیهمه دینارها گردد درمهای سپاهانی
ایا ابر زمستانی نه چون ابر بهارانیمکن چندین میان کوه و باغ و راغ ویرانی
که نه آثار طوفانی و نه بنیاد سیلانینه موج بحر عمانی نه کف میر مملانی
ابو نصر آنکه یزدانش بنصرت داد ارزانیاز او مدحت گرانی یافت وزوی گوهر ارزانی
فکنده فر یزدانی بر او دیدار سلطانیفری دیدار سلطانی که دارد فر یزدانی
ایا میری که از رادی سر میران ارانیدلیل سعد گردونی نشان وعد قرآنی
ولی را سعد برجیسی عدو را نحس کیوانیبمیدان شیر میدانی در ایوان ماه ایوانی
تو درد آز و سختی را بکف راد درمانیبفرمان تو شد عالم گه یزدان را بفرمانی
اگر شیطان شود یارت دهد یزدانش رضوانیو گر رضوان شود خصمت دهد یزدانش شیطانی
بقول آسایش جسمی بعقل آرایش جانیکهان را از تو آرایش مهان را از تو آسانی
اگر نه موج دریایی و گرنه سیل نیسانیچرا با دوست و با دشمن بگاه جود یکسانی
ایا پوشیده از هر عیب از هر عیب عریانیچو در مجلس شوی خندان دو صد کان را بگریانی
مگر پیغمبر روزی ز هرکس داد بستانیکه یک سر مظهر تأیید و فر فضل یزدانی
یکی دهقان بدم شاها شدم شاعر بنادانیمرا از شاعری کردن تو گرداندی بدهقانی
بجای تو که با هر شاه هم صنفی و همخوانیبسا کس مهترم خوانند تا تو کهترم خوانی
حسودانم فراوانند و بدگویان ز نادانیز بس کم خواسته پاشی ز بس کم پیش بنشانی
فراوان دادیم نعمت حسودان شد فراوانیتو کردی بر من این بیدادگر نه از چه سان دانی
الا تا هست اندر عالم افزونی و نقصانیالا تا هست شادانی و غمگینی و پژمانی
ترا باد ابر افزونی ترا دل باد شادانیعدو را باد غمگینی و جان و تن به نقصانی