گنج

شمارهٔ ۲۰۰ - در مدح امیر ابونصر جستان

قافیه: انی۶۲ بیت
خریدم به دل دلبری رایگانیکه هست او به جان و به دل رایگانی
ز نادیدنش زندگانی بکاهدبیفزاید از دیدنش زندگانی
جوانیش در کار کردیم ولیکنازو هر زمان باز یابم جوانی
می زعفرانی فرازی من آردز عکس رخ او شده ارغوانی
اگر چند می تلخ و بر من کند اومی تلخ شیرین بشیرین زبانی
می و مشگ و سرو و گل ار نیست بستانز زلف و لب و خط و قدش نشانی
کزین سرو یابی وزان گل فشانیوزین مشگ بوئی و زان می ستانی
شدم پیر در وصلش از بیم هجرانچو در وصل بستان ز باد خزانی
کمانی بود تن بهجر اندر از غمچو تیری به وصل اندر از شادمانی
بوصل اندرون شاخ گل گشت تیریبهجر اندرون نارون شد کمانی
اگر نار با سیب خویشی نداردچرا زد بدان نقطه ها ناردانی
ز بس ناردان بر رخ سیب هر دمبباغ اندرون سیب را ناردانی
ترنج و بهی گشت در باغ پیداگل و لاله از بوستان شد نهانی
یکی چون رخ دلبر از شادکامییکی چون رخ بیدل از ناتوانی
ز نارنگ و برگش چمن گشت ناریز ابر سیاه آسمان شد دخانی
هوا شد چو آئینه زنگ خوردهچو نادیده زنگ آیینه آب خانی
بصحرا ستد زعفران جای گلهاوزان گشت روی زمین زعفرانی
ایا ابر آبان جحیمی و جیحونکه گه آتش افشان و گه سیل رانی
ازین هر دو مانی بدان هر دو لیکنبتیغ و کف شاه گیتی بمانی
ستوده کیان میر بو نصر جستانکه دارد نهاد و نژاد کیانی
از او راست شد کارهای زمینیوزو گشت کژ فتنه های زمانی
گه کین کند سنگ صحرای دشمنبتیغ یمانی عقیق یمانی
گهی میکند رنگ میدان زائربدینار گون کلک دینار کانی
به بزم اندرش کار دینار بخشیبرزم اندرش پیشه کشور ستانی
همه چیز داند بجز حکم ایزدهمه چیز دارد بجز یار و ثانی
بهنگام نیکی توانی نداردبگاه بدی هست یکسر توانی
ایا شهریاری که همتا نداریز باقی و ماضی و انسی و جانی
بشایستگی چون گه شرع دینیببایستگی چون گه نزع جانی
ستوده سخا و ستوده وفائیزدوده روان و زدوده سنانی
بدین میهمانی کنی بندگان رابدان کرکسان را کنی میهمانی
هزار آفرین بر تن و جانت باداکه خوشخوی و شیرین زبان میهمانی
خداوند از آن مهربانست با توکه بر بندگانش بدل مهربانی
سنان و بنانت چو مرگست و روزیکه گردون سنانی و جیحون بنانی
رمه بی شبان پایداری نداردجهان چون رمه هست و تو چون شبانی
همه خلق رزق از تو جویند ماناکه در رزق مردم ز یزدان ضمانی
ترا وصف نتوان بهر چیز کردنتو آنی که هر چیز کردن توانی
تو آنی که رانی جهان را ازیرابجز در و دینار دادن ندانی
به دینار و دیبا ستایش بخریدل افروز دی روز بازار گانی
سپهر برین آفرین خواند او راکه مدح تو خواند تواش پیش خوانی
نه هر کاردانی بود کاردانیتو هم کاردانی و هم کاردانی
اگر مانده بودی شهنشاه ایرانوگر زیستی رستم سیستانی
سپردی به رأی تو این شهریاریگرفتی ز زور تو آن پهلوانی
چراغ زمین شمس دین تاج ملکتکه فخر ملوکی و تاج کیانی
مکان معالی کزین بوالمعالیکجا رأی عالیش هست آسمانی
ازو دین فرازان چو رأی از معالیو زو ملک نازان چو لفظ از معانی
بود میهمان جاودان در سرایشبود بر کفش خواسته یک زمانی
شرابش بهشت است و مهمان بهشتیکفش منزل و خواسته کاروانی
ایا مال بخشی که چون ابر نیساندرم گستر اندر درم گسترانی
گه مال دادن چون بهرام گوریگه داد دادن چو نوشیروانی
بدن را روانی به جود و بدانشروان را خرد چون بدن را روانی
نباید ترا مشک و بان زانکه دائمز خوی خویش و نیک با مشک و بانی
تو چونان دهی رزمه های نو اندرکه دیگر شهان کرته گردوانی
ترا وصف نتوان بهر چیز کردنتو آنی که هر چیز کردن توانی
توان شهریاری که در رزم ترکانسپاهی بهم بر زدی بی کرانی
چو کوه از بزرگی چو باد از سترگیچو آتش ز تیزی چو آب از روانی
تو آن شیر بندی که خیل معادیچو شیر آهوان را ز هم بگسلانی
تو آن تاج بخشی که هر تاجداریدر ایوانت هر شب کند تاج بانی
تو مهری که بر هر زمینی بتابیتو ابری که هر جای گوهر فشانی
الا تا کند کامرانی نشاطیالا تا دهد مستمندی نوانی
بد اندیشتان باد با مستمندیهواخواه تان باد با کامرانی
گرفتید تا جاودان نام نیکوبمانید چون نام خود جاودانی
بقاتان بر افزون و با عید میمونعدو سرنگون جفت رنج و زیانی