گنج

شمارهٔ ۱۹۹ - در مدح ابوالخلیل جعفر

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ری۵۹ بیت
پوشیده مشگ ز ابر سیه چرخ چنبریکافور بر گرفت ز که باد عنبری
از گل زمین شده چو تذروان هندویوز ابر آسمان چو پلنگان بربری
از سنگ خاره گشت گلاب و عرق روانبر خاره بر شگفت گل و باشد آذری
گویند رستخیز به آدار در بودبل رستخیز لاله و گل باشد آذری
هر بامداد لؤلؤ بر لاله گستردابری که بود کارش کافور گستری
کز باد او بمسکن خویش آمدند بازگلهای ریخته شده از باد آذری
بلبل بسان مطرب بی دل فراز گلگه پارسی نوازد و گاهی زند دری
از بس شکوفه باغ بلؤلؤ توانگر استوز بوی او بمشگ صبا را توانگری
آراسته درخت بسرخ و سپید و سبزچون گاه عرض موکب سلطان لشگری
حور و پری بباغ بنزهت شوند و باغاز حور حله بستد و پیرایه از پری
اکنون چو رو کنی به بیابان براه برجز در میان سوسن و شمشاد نگذری
شمشاد همچو زلف نکویان تبتیسوسن بسان جعد غلامان قیصری
از لاله و بنفشه سحرگه نگاه کنپالیز لاجوردی و صحرا معصفری
پیروزه پوش گشته همه دشت نیلگونمرجان فروش گشته همه کوه مرمری
بر سبزه شنبلید شگفته چو ریختهدینار جعفری زبر سبز ششتری
نرگس میان باغ چو شمعی و شش چراغیا چون میان پروین ناهید و مشتری
یا همچو چشم آن صنم مشتری جبینکش من شدم بجان و دل و دیده مشتری
هر ساعتی صنوبر من چنبری کندزان چنبریش طره و قد صنوبری
دارد دلم چو نار دو گلنار عارضشدو نار بربرش ز روان داردم بری
لؤلؤش زیر بسد و سوسنش زیر گلهر دو بلون و طعم عقیقی و شکری
ای سعتری بتی که چو با مشگ سعترندبا روی تو بتان دلارای سعتری
اندر کمند تست کمر بسته جادوئیزیر کمان تست کمین کرده ساحری
از نواش خوشتری بوصال اندرون ولیکهنگام هجر دلرا چون نوک نشتری
هر چند جان و دیده و دلرا همی خلیاز جان ودیده و دل بسیار خوشتری
عشق من از سرین تو دزدیده فربهیصبر من از میان تو دزدیده لاغری
با عشق تو ندارد پائی دلم چنانکبا دست میر جعفر دینار جعفری
شاهنشه جلیل جهانگیر بوالخلیلآن چون خلیل فتنه و آشوب کافری
دادش خدای فر فرویدن و جاه جمدشمن چو بیند او را گوید ز دل فری
کردار او ستوده و گفتار او صوابپیمان او مبارک و فرمان او جری
چون راستی همیشه شیمهای او سرهخلق جهان چو دیده بدیدار او سری
خالی روان او ز هوسهای بیهدهفارغ زبان او ز سخنهای سرسری
هنگام نثر خیره از او طبع اصمعیهنگام نظم عاجز از او جان بحتری
ای خسرو مظفر و پیروز و کامگارایزد سرشته زاهن تیغت مظفری
میران ترا مسخر و شاهان ترا مطیعتو دست را مطیعی و دل را مسخری
با ما نشسته ای بسعادت بتخت بروز همت بلند بچرخ برین بری
هولت بروم و بیم بترک و فزع بهندهرچند تو نشسته بپیروزی ایدری
خواهنده را برادی سازنده جواببدخواه را بمردی سوزان چو آذری
با کید و کین و کفران پیوسته دشمنیبا داد و دین و دانش دائم برادری
گر صد خطا کنم بیکی نشمری ولیکناکرده خدمتی را صد بار بشمری
خورشید سیرتی و عطارد فراستیجمشید مخبری و منوچهر منظری
گیتی براستی و برادی شد آن تورادی و راستیست همی کیمیاگری
تیمار دوستان را از جود داروئیخصمان خویشتن را از داد داوری
ایزد ترا همیشه بهر کار یاور استاز بهر آن که دل سوی بیداد ناوری
آن را که کردگار جهان یاوری کندناید بهیچ خلق نیازش بیاوری
ملکت صدف شده است و تو برسان لؤلؤیگیتی تن آمده است و تو ماننده سری
مدحت همی ستانی و گوهر همیدهیاینت بزرگ پیشه مردان گوهری
از بهر خیل دشمن و از بهر خیل دوستهنگام جنگ و آشتی افسار و افسری
دامی و کام و ناز و نیاز و نشاط و غمشهد و شرنگ و نیک و بدو دار و منبری
آثارهای تو همه چون معجز نبی استماننده سلیمان شاه و پیمبری
نوروز بر تو فرخ و فیروزه تا مداماز بخت داد یابی و از ملک برخوری
بیداد روزگار بود از تو دور از آنکتو شهریار دادگر و دادگستری
مردم باسم و جسم بسان تواند ولیکایشان بفضل دیگر و تو باز دیگری
فعل تو هست راست بر فعل دیگرانچون صنع ایزدی ببر صنع آز ری
از بهر نیکخواهان تابنده مشعلیدر جان بدسگالان سوزنده اخگری
در ملک شهریار و خداوند و مالکیاز بخت فر خجسته و فرخنده اختری
بادت مدام چرخ بکام و زمانه راموز دولت سعادت و اقبال برخوری
بر خسروان عالم بادات برتریبر سروران گیتی بادات سروری
تا چنبر و صنوبر باشند کژ و راستتا رنج و ناز را ندهد کس برابری
بادا صنوبری تن یاران تو بنازوز رنج باد پشت حسودانت چنبری