گنج

شمارهٔ ۱۸۵ - در مدح امیر جستان و امیر ابوالمعالی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اه۳۹ بیت
بتی که پیش رخ او چو میغ باشد ماهچراغ مجلس و شمع سرای و ماه سپاه
هزار حلقه عنبر نهاده از بر سیمهزار نافه مشگین نهاده از بر ماه
از آن همیشه چو بالای خویش یکتایستکه پشت عاشق دارد چو زلف خویش دو تاه
رخش چو آینه آه نارسیده بودولیک هرکه رخش بنگرد برآرد آه
همیشه دارد پوشیده زهره را بزرهدل من از زره زهره پوش برده ز راه
ز گاه نزدیک آتش نگاه نتوان کردنهاده دارد زلفین او بر آتش گاه؟
مرا ز دیدن دیدار اوست دیده و دلیکی چو دریا بارو یکی چو آتشگاه
نخست برد دلم بی سلاح غمزه اوچو بی سلاح شهان شهر داشتند نگاه
پناه میران دائم سپاه باشد و شهربوند این دو امیران پناه شهر و سپاه
امیر جستان کو را همه ملوک خدمابوالمعالی کوهست بر امیران شاه
بروز رزم سپاه عدو فراز آمدز ترک و کرد همه کین فزا و لشگر گاه
سپاه هر دو پراکنده بود در ملکتکه تا نگاه بدارند ملکت از بدخواه
چه مار باشد پیش سنا نشان و چه مورچه کوه باشد پیش خدنگشان و چه کاه
مبارزانی با زور پیل و زهره شیرکه پیل را پشه خوانند و شیر را روباه
بسان آهو صحرا نورد روز نبردبسان ماهی دریا گذار گاه شناه
بحمل کذا سلطان مشغول گشته هر دو امیرکه این چنین سپه آورد تاختن ناگاه
سپاه دور شده دشمن آمده نزدیکگرفته باز درون هر دو را سپاه پناه
یکی بملک نگه داشتن نشسته بشهریکی بکین عدو جستن ایستاده براه
بفر یزدان جستان به تیغ تاج الملکنگاهدار ز بدخواه تاج و تخت و کلاه
یکی سوار سپاهی گرفته از پس و پیشچنین سوار بود در جهان معاذالله
زمامداران تا گاه شب به تنهائیفتاده بود در ایشان چو گرگ در رمه گاه
به بخت خسرو بازوی خویشتن بجهاندچنان کجا برهانند پنج را پنجاه
ایا گزیده یزدان و پور شاه جهاندرخزینه تو کرده زائران را شاه
زمین بسان سپهر آمد و تو او را مهرجهان بسان فلک آمد و تو او را ماه
نهاد دهر چنین است مات گردد ازوگهی ز شاه پیاده گهی پیاده ز شاه
بکهتران نرسد شور مملکت هرگزبمهتران رسد این شور مملکت گه و گاه
ز تند باد شکسته شود درخت بلندز هیچ باد نیابد گزند پست کیاه
چه بود اگر خلل افتاد بر کناره ملکشود کران مه و مهرگاه و گاه سیاه
بقای میر مسدد دراز باد که توبه تیغ داری ازو دست دشمنان کوتاه
کسی که مهر ملک ساعتی بدل ننهدبدو نتابد مهر و بدو نتابد ماه
تو آن شهی که ز جود تو هست خانه خلقملا ز بدره و دینار و رزمه و دیباه
عطای شاه زر ده دهی بود بمثلیکی عطای تو صد ره فزون تر از ده داه
ز بهر خدمت تو خلق پاک بسته کمرز بهر مدح تو مردم گشاده پاک افواه
هزار میر تو را بوسه داده زیر رکابهزار شاه تو را سجده برده بر درگاه
شود پدید گهی در میان شادی غمبود پدید گهی در میان توبه گناه
بناز با شرف الدین به تخت سبز نشینبگاه با شرف الدین نبید سرخ بخواه
همیشه تا بجهان نام شاه باشد و تختهمیشه تا بجهان نام چاه باشد و جاه
مقام ناصحتان باد دائم اندر تختمکان حاسدتان باد دائم اندر چاه
رسیده باد به تخت شما جباه ملوکنهاده باد بپای شما ملوک جباه