گنج

شمارهٔ ۱۸۲ - فی المدیحه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اه۳۰ بیت
ایا بهار من و عید نیکوان سپاهچو ماه ز ابر همی تابی از قبای سیاه
بصید رفتی و پدرام بازگشتی شامبرنگ و بوی رخ و زلف خویشتن می خواه
میئی که وقت سحر زو نسیم گیرد گلمیئی که گاه شب از وی فروغ گیرد ماه
اگر بسنگ نمایی عقیق گردد سنگوگر بکاه رسانی عبیر گردد کاه
چو آب و آتش فروز باد شکنبطعم انده و شادی فزای و انده کاه
تباه اگر بخورد زو شود بوقت درستدرست اگر بخورد زو نگردد ایچ تباه
ایا ز چهره تو ماه و گل سیاه و خجلیکی باول روز و یکی به آخر ماه
برنگ تو به بناگوش و طلعت و رخ و برقبای و جعد و سر زلف و دل برنگ گناه
بگاه خویش بود خوشگوار و خوش همه چیزمی آر کوست همی خوشگوار در همه گاه
بود حلال می اندر بهشت از کف حورتو هستی ای بت حور و بهشت مجلس شاه
ز دوده رای شه خسروان ابونصر آنکه هست رای وی از راز روزگار آگاه
شهی که شاه خراسان و روم همبر اوستچنان بود که ستاره بوند همبر ماه
خرد پناه ملوک او بدل پناه خردسپاه بهشت شهان او بتیغ پشت سپاه
اگر کسی بسریر و کلاه گشت بزرگبزرگ گشت بدو شاهی و سریر و کلاه
موافقان را از چاه برکشید بتختمخالفان را از تخت درفکنده بچاه
بجنگش اندر رنج و بصلحش اندر گنجبکینش اندر چاه و بمهرش اندر جاه
خوشی و خوش منشی از دلش نتابد رویبدی و بد کنشی زی دلش نیابد راه
اگر بمهر کند سوی سنگ خاره نظرو گر بخشم کند سوی شیر شرزه نگاه
شود ز دولت او سنگ خاره چون یاقوتشود ز هیبت او شیر شرزه چون روباه
مه درخشان با رای او بود تاریبلند گردون با قدر او بود کوتاه
اگر ببادیه ابر سخاش برگذرددر او پری نتواند گشت جز بشناه
ایا بطاعت ایزد همیشه رای تو راستایا بخدمت تو گشته پشت چرخ دو تاه
پناه تست خدا و پناه خلق توییخدای را بتو همچون ترا بخلق نگاه
خدای کار توزان سال و ماه دارد راستکه هم خدای پرستی و هم خدای پناه
همی نپاید بر عاصیان ملک تو نازهمی نپاید بر داعیان ملک تو آه
همیشه تا بود آشوب دلبران در شهرهمیشه تا بود آرام خسروان بر گاه
ز دلبرانت ملا باد جاودان مجلسز خسروانت ملاء باد جاودان خرگاه
خجسته بادت عید و همه مدار تو عیدقرینت باد سعادت معینت باد الاه
خدای عرش بمن بر دلت رحیم کنادبمن نمای تو آن روی خسروی یک راه
اگر خطایی کردم بس است پاداشنوگر گناهی کردم بس است باد افراه