گنج

شمارهٔ ۱۷۹ - در مدح شاه ابومنصور مملان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۳۷ بیت
هرکه را دلبند باشد مهرجوی و مهربانروز او دائم بود نورزو و عید مهرگان
مهربان دلبر بود خوش گر نباشد ماهرویچون بود دلبر که باشد ماهروی و مهربان
دل بدلبر دادم و دلبر بسی بهتر ز دلجان بجانان دادم و جانان بسی خوشتر ز جان
بی نشان آمد دهان و بی گمان آمد میانآن ز تنگی بی نشان وین از نزاری بی گمان
آن دهان بی نشان را نام دائم در دهنآن میان بی گمان را نام دائم در میان
عارضش چون پرنیان هفت رنگ آید همیهفت باشد چون میانش از نیمتار پرنیان
مشتری چهری که جان و دل مر او را مشتریارغوان رنگی که گردد جان خلق از وی جوان
دو لبش دو نار و بسته اندر او درهای پاکهیچکس دیده است در هرگز میان ناردان
تا بدیدم رویش اندر آبدان از عشق اودیده کردم ناردان و طبع کردم آبدان
گر نه عاشق شد دو زلفش بر دو رخسارش چراچون دل عاشق نمی گیرد مکان در یک مکان
گه بود گر درخش گردان چو گرد ماه میغگاه تازان از بناگوشش چو از آتش دخان
گاه گردد همچو چوگان گاه گردد همچو گویگاه گردد همچو تیر و گاه گردد چون کمان
گاه سنبل گستر است و گاه سوسن پرور استگاه مه را معجر است و گاه گل را سایبان
درع پوشان بر حریر و مشک پوشان بر قمرخفتنش بر لاله برگ و رفتنش بر ارغوان
پیش قد او بود چون خار سرو جویبارپیش روی او بود چون میغ ماه آسمان
مردمان باستان اندر حدیث حسن و عدلهر یکی از یوسف و نوشیروان زد داستان
تا پدیدار آمد آن بت نام یوسف گشت گمتا پدید آمد ملک بی نام شد نوشیروان
شاه ابومنصور مملان آنکه داد و عدل اواز جهان بفکند نام خسروان باستان
او برادی بی عدیل است و بمردی بی قرینناورد پیدا قرینش چرخ در سیصد قران
گرچه شعرم در بود چون در مدیح او بودمردم دانا قرین دانند او را با قران
هر که را باشد روان و هر که را باشد خردهر که را باشد زبان و هر که را باشد دهان
رای او جوید بدان و مهر او ورزد بدینمدح او گوید بدین و خاک او بوسد بدان
ای فنای گوهر و دیبا بقای جود و علموی نشاط سائل و زائر دمار گنج و کان
فضل تو بیش از شمار و مدح تو بیش از عددجود تو بیش از قیاس و گنج تو بیش از گمان
تا تو باشی بر زمین همچون فلک باشد زمینتا تو باشی در جهان همچون جنان باشد جهان
گاه بزم آرای تو برتر فراوان از فلکبزم جان افروز تو خوشتر فراوان از جنان
تیغ تو کشور ستان و دست تو دینار بخشنیزه تو آتش انگیز و قلم آتش نشان
مردم بسیار دیدم شاه کرده نام خویشلیکن از شاهی ندیدم جز تو در ایشان نشان
خسروان باشند پیشت چون گمان پیش یقینسرکشان باشند پیشت چون خبر پیش عیان
تا عیان باشد نبیند کس دگر اندر خبرتا یقین باشد نبیند کس دگر اندر گمان
هیچ بادی را نشاید خواند با طبعت سبکهیچ کوهی را نشاید خواند با حلمت گران
با حدیث تو حدیث هرکسی باطل شودهمچو پیش آیت فرقان فسون جاودان
کس نماند جاودان اندر جهان بادا تو راملک افزون از جهان و عمر بیش از جاودان
نیکخواهان را کند گردون ز بهر مهر توخاک زیر پای مشگ و سنگ در کف بهرمان
بدسگالان را کند گیتی برای کین توزعفران چون خاک بر او هر دو رخ چون زعفران
تا بود وقت بهاران رنگ گل یاقوت فامتا بود دینار گون برگ رزان وقت خزان
باد روی تو چو هنگام بهاران رنگ گلروی خصمانت چو هنگام خزان برگ رزان