گنج

شمارهٔ ۱۷۸ - فی المدیحه

هر آنچه هست نهان از منجمان جهانز رای روشن شاه زمانه نیست نهان
هر آنچه خواهد بودن در آیدش بضمیرهر آنچه خواهد رفتن در آیدش بزیان
ببیند او بعیان هر چه نزد عقل خبردر آیدش بیقین هر چه نزد خلق گمان
سپه برون برد از رود ژرف بی کشتیگهر برآورد از سنگ خاره بی کهکان
اگر چه شاه جوانست بخت او پیر استز عقل پیرش بختش همیشه هست جوان
چو او ز گنجه بفال بهی برون آمدیکیش گفتی این و یکیش گفتی آن
که بی سپاه گران خصم را مدار سبکبجنگ خصم منه روی بی سپاه گران
نبرد کس را فرمان و خیمه بیرون زدجز آن نکرد کجا آید از خرد فرمان
ز درد زود رها گردد آنکسی که کندباتفاق خرد درد خویش را درمان
چو بدسگال ز کردار شاه شد آگاهدلش نژند شد از بیم و تن ز هول نوان
چو دم بخواهش نگشاد آنکه رفتش پیشبجنگ جستن شاه جهان ببست میان
بمال و ملک سپاهی بهم فرا آوردفزون ز برگ درختان و قطره باران
سوارشان همه گردان ارمن و ابخازپیاده شان همه شیران لگزی و شروان
همه بتیغ چو گیو و بنیزه چون بیژنهمه بحمله چو رستم بحیله چون دستان
برابر شه آران شدند بر کوهیکه بی دلیل نداند در آن شدن شیطان
پناه خویش گرفتند بیشه بر سر کوهچنانکه سرش همی گفت راز با سرطان
چور ایت شه گیتی بدشت پیدا شدنهان شدند سپه در درون یکان و دوگان
ملک بیامد آنجا بناز و فیروزیگشاده روی و گشاده دل و گشاده عنان
دو روز خرم و خندان بگرد آن بنشستشده بدیدن او خلق خرم و خندان
برفت وی که بسوزد زمین دشمن دینمگر شود جگر دشمنان بدان سوزان
سران لشگر ایشان رسید بر کوهیکه هیچ خلق بدان سرکشی نداد نشان
سپاه شاه کشیدندشان ز کوه بدشتبیامدند ز دوده دل و ز دو ده سنان
ز نیره ها همه صحرا چو نیستان شده بودهمه چو شیران در نیستان گرفته مکان
بسان طوفان از که برآمدند و لیکبخاست بر ز می از خون حلقشان طوفان
بحمله سپه شاه خیل ایشان رابتیغ کرد دریده دل و رمیده روان
بساعتی تنشان شد نشانه زوبینبساعتی دلشان شد نشانه پیکان
ز هول تیر سواران تیر قد عدوشدند گوژ و نوان اندران بسان کمان
هوا برنگ شبه شد زمین برنگ عقیقیکی ز تیر روان و یکی ز خون روان
بجان ز شاه نرسته از آن سپاه دو بهربتن نرست و بمال آن کجا برست بجان
سپاهشان را کشته سپاه شاه زمینامیرشان را کرده اسیر شاه زمان
امیر همچو شبان باشد و سپه چو رمهشود رمیده رمه چون شود گرفته شبان
نه مهتر است و نه کهتر بدین سپاه اندرکه نیست مهتری از کافرانش وز دزدان
اگر نبودی تایید شاه شیر شکاروگر نبودی اقبال میر شهرستان
بکار زاری از پیش لشگری چندینچگونه گشتی آواره لشگری چندان
همیشه نازش گردنکشان از من و رومبفتح ار کون بود و فتح ارزنگان
ولیکن ایشان ز انبوه خیل نازیدندملک ننازد الا بفره یزدان
بآفتاب بر آورد افسر اسلامبزیر خاک فرو برد رایت کفران
خدایگان بزمانی ز کافران بستدبتیغ کینه فضلون و کینه مملان
کنون هر آنچه تو خواهی بگردنش برنهکنون هرانچه تو خواهی ز نعمتش بستان
کنون اگر پسرشرا بدو فروشی بربس است قلعه نشواد و ایدرش ارزان
تو بر نشاطی و هر روز خصم بر تیمارتو بر فزونی و هر روز خصم بر نقصان
تودی برون شده بودی بشهر خصم اندرکه تا بر آتش بوم و برش کنی ویران
چنانکه موسی عمران بکوه آتش جستپیمبری یافت از کوه موسی عمران
یکی سپاه شکستی دلیر و شاه شکنشهی گرفتی لشگر فروز و گردافشان
همیشه تا که بود در جهان هوان و هواهمیشه تا که بود در جهان بهار و خزان
خزان ناصح تو سال و ماه باد بهارهوای حاسد تو سال و ماه باد هوان