شمارهٔ ۱۷۱ - در مدح عمیدالملک ابونصر
لب است آن یا گل حمرا رخست آن یا مه تابانگل آگنده بمروارید و مه در غالیه پنهان
کند بر گل همی جولان زره پوشیده زلف اوزره پوشیده زیباتر که باشد مرد در جولان
اگر نرگس ندیدی برک وی پیکان بهرامیاگر سنبل ندیدی شاخ او سیسنبر و ریحان
بنرگس گون و سنبل دار چشم و زلف او بنگرمر آن را همچو ریحان حسن وین را غمزه چون پیکان
عقیق است آن لب رنگین حریر است آن بر سیمینعقیقش حقه لؤلؤ حریرش پرده سندان
ز نخ چون گویی از کافور و زلف از مشگ چوگانیبر او از برگ گل وز سیم صافی ساخته میدان
ز برگ گل شود میدان ولی از سیم پالودهچو از کافور باشد گوی و از مشگ سیه چوگان
بچشم اندر خیال او ز نیکوئی چو در شب مهبگوش اندر حدیث او بشیرینی چو در تن جان
چو بخرامد بکوی اندر شود زو کوی بتخانهچو بنشیند بحجر اندر شود زو حجره لالستان
بدیده عقل را رنج و بعارض رنج را راحتبغمزه عقل را درد و ببوسه درد را درمان
شود گریان دو چشم من چو دیده روی او بیندوگر رویش نبیند یک زمان دیده شود گریان
دو چشمم در گریستن کرده زینسان روز و شب عادتندارد طاقت وصل و نیارد طاقت هجران
بجزع اندر عقیق اشگ خونین در میان اوعقیقی دیده ای هرگز که باشد جزع او را کان
ندارم پای با وصل و نه با هجر از پی آنراکه آرد وصل وی چون هجر او جانرا همی نقصان
فراوان گردد این علت که غائب گردد از قالبروان از غایت شادی چنان کز غایت احزان
کنم با وصل و هجران صبر چندانی که بتوانمکه باشد صبر در آغاز صبر و نوش در پایان
نه وصل و هجر آن بت خدمت خواجه عمید آمدکه در شادی و در اندوه کردن صبر از او نتوان
کشم در زین گران شخصی که که با شخص آن ذره؟بره رانم سبک سیری که مه با سیر او کیوان
بلندی آسمان او را کم از بالای خر پشتهفراخای زمین او را کم از پهنای شادروان
درنگ وی درنگ خاک و جنبش جنبش آتششتاب او شتاب دیو و جستن جستن ثعبان
گهی از سم او در آب خسته پهلوی ماهیگهی از فرق وی بر چرخ رنجه سینه سرطان
نکردی رخش را رستم خطر گر سیر او دیدینه مر شبدیز را پرویز و نه شبرنگ را نعمان
کنم زیر سبک پایش گران راهی که ننیوشددر او جز نعره شیر و صدای غول گوش الحان
هوای او بسوزد مرغ را چون گشت تفتیدهزمین او بگیرد مرد را چون ترشد از باران
توقف کردن اندر وی نتاند کس مگر جنیمجاور بودن اندر وی نیارد کس مگر شیطان
شوم تا درگه آن خواجه ای کز فضل و دانش شدکمال ملت احمد جمال دولت سلطان
عمید مملکت بونصر منصور آنکه از هولشحریر نرم گردد بر تن بدخواه چون سوهان
نهد بر شیر نر فرمان و بر پیل دژم طاعتگر این بگراید از طاعت ور آن بگریزد از فرمان
به تیغ هندی و گرز گرانشان با زره آردیکی را برکند ناخن یکی را برکشد دندان
نه بیند خلق هرگز درگه وی خالی از زائرنیابد خلق هرگز خانه وی خالی از مهمان
بجای سرمه گویی شرم کردش دایه در دیدهبجای شیر گوئی حلم دادش مادر از پستان
چو بر بزم او گزیند رزم و لشگرگاه بر گلشنشود در زیر وی زین تخت و خیمه از برش ایوان
گدازد مغز و بندد خون ز بیم دستبرد اوبروم اندر سر قیصر بچین اندر دل خاقان
شد از شش نامدار اندر جهان شش چیز او را ارثکه جز با وی نیابی با کس این شش چیز در کیهان
وفای ایرج و فرهنگ سلم و فر افریدونزبان زال و سهم سام و دست رستم دستان
بماهی در سرای او شود آزاد صد بندهبروزی از لباس او شود پوشیده صد عریان
نه هرگز لاجرم بر درگهش بینی یکی بندهنه هرگز لاجرم بر تنش بینی جامه خلقان
بود در روضه دانش همیشه فضل او سوسنبود برنامه حکمت همیشه نام او عنوان
چو خشم آرد از او ویران شود آباد اقلیمیچو رحم آرد بدو آباد گردد کشور ویران
قلم در دست او ماهی است اندر بحر پنداریاگر زرین بود ماهی و باشد بحر درافشان
بود در خانه زرینش مأوی چون بود خفتهکند بر وادی سیمین تماشا چون بود یقظان
بسان رفتن مستان همیشه رفتن او کجولیکن فعل ایشان را کند رفتار او بنیان
خط او تیره و روشن در او الفاظ و معنی هاچو در تاریکی اسکندر ز آب چشمه حیوان
دل مؤمن از او شادان و غمگین زو دل کافرز بهر آنکه هست او را سر از کفر و دل از ایمان