شمارهٔ ۱۲۶ - در مدح شاه ابوالخلیل
هرکه دائم با نگار خویشتن باشد به همدلش ناویزد به درد و جانش ناویزد به غم
پشتش از هجران نباشد چون دو زلف او دو تادلش از انده نباشد چون دو چشم او دژم
من بدل کردم بشادی غم بوصل یار خویشباد شادان آن صنم کز وصل او دورم ز غم
هرکه را باشد صنم محراب باشد دوزخیمن بهشتی گشته ام تا گشته محرابم صنم
جانم از دیدار وی شاد است همچون جان ز میطبعم از گفتار او تازه است همچون گل ز نم
تابد و نزدیک گشتم دورم از دام بلاتا بدو پیوستم از دل رستم از اندوه و هم
بر سمن دارد ز مشگ تبتی دائم طرازبر قمر دارد ز عود هندوی دائم رقم
بوی و رنگ از چوبها عود و بقم دارند و بسزانکه خواند روی وزلفشرا گهی عود و بقم
مهر و نیکوئی بهم هرگز نباشد با بتاندارد آن سیمین تن من مهر و نیکوئی بهم
زان علم گشت او بخوبی از بتان کورا بودقد چون چوب علم رخسار چون نقش علم
فخر دارد بر بتان آن بت بنیکوئی و مهرهمچو بر میران شه اران بشمشیر و قلم
بوالخلیل آن کز کف کافی و سیف صیقلیهست یارانرا نشاط و بدسگالان را الم
کار او رزم است تا در ملک باشد یک عدوشغل او بذلست تا در گنج باشد یکدرم
روی او خورشید رامش رای او دریای فضلکلک او گردون دانش دست او کان کرم
گوش او را روز کوشیدن خوش آید بانک کوسهمچو گوش مست بیدل را نوای زیر و بم
خم نیاید پشت او جز پیش یزدان در نمازپشت شاهان پیش او هست از پی خدمت بخم
از پس عدل و عمارت کردن او در جهاندشتها باغ ارم شد شهرها خان حرم
دوستانرا از عطای او همیشه گنج بیشناصحانرا از برای او همیشه رنج کم
کوه و در مشگین شود گاه بهاران از شمالزان کجا گیرد شمال از خوی شاهنشاه دم
گر کند چون برق اندر بادیه جولان عدوشآذرنگ تیغ اویش اورد در آذرم
آفرین بر محتشم شاهی که باشد بردباربردبار است و بعالم نیست چون او محتشم
از همه شاهان کریمش کرد گوئی دادگرگوی برده است از همه شاهان بمردی لاجرم
خسروانرا روز کین خیل و حشم دارد نگاهروز کینست او نگه دارنده خیل و حشم
از پی رزمی که کرد آن خسرو لشگرشکنهم عجب دارد عرب زو هم عجب دارد عجم
با چنان برفی که بارد بر سر خیل ملکبر نگردانید او از شهر بدخواهان حشم
یاورش بر هر کجا باشد سپاه خالقستبا سپاه خالقی مخلوق نفشارد قدم
روز در شهر عدو بگرفت سرما بادیهاز بسی کز درد و غم زد بر لب از دل سرد دم
زود چون عمر عدو هم بگذرد سرما و برفزود هم گردد ز گلها دشت چون باغ ارم
هم کشد لشگر بدانجا هم کشد کین از عدوهم کند صافی ولایت تا در بغداد هم
گرچه دشوار است شهر خصم چون مازندرانخسرو گیتی کند بر وی ستم چون رو ستم
ای شده بر دشمنان از کین تو چون سنگ سیمای شده بر دوستان از مهر تو چون نوش سم
دست خصمان تو چون باد است و زودی بگذردزآنکه چون باد اندر آید بگذرد چون زود نم
گاه مردی تیغ تو بسیار سوزانتر ز برقگاه رادی دست تو بسیار بخشان تر ز یم
این بلند و پست سوزد و آن نسوزد جز بلنداین خس و خاشاک آرد و آن نیارد جز درم
لفظت آورده است فضل و علم را اندر وجوددست تو برده است زر و سیم گیتی زی عدم
حاسدانت را عدیل دل بود دائم عنادشمنانت را ندیم جان بود دائم ندم
گاه کوشیدن توئی تنها و یک میدان سوارچون بگاه صید شیری و همه صحرا غنم
خشم تو گر راه یابد زی جنان گردد سقرکین تو گر بر سلامت بگذرد گردد سقم
آنکسانیرا که باشد بسته دل فضل و فهمتا روان دارند نگشایند جز مدح تو فم
شهریاران زمین پیش تو از جمع عبیدتاجداران جهان پیش تو از خیل خدم
چون بوی با تیغ خصمان را ظلم باشد ضیاچون بوی با جام یاران را ضیا باشد ظلم
تا بنعت نوح و وصف جم سخن گویند خلقنعت آن گاه نجات و وصف این گاه شیم
نیکخواهان ترا باد از جهان انجام نوحبد سگالان ترا باد از جهان انجام جم