گنج

شمارهٔ ۱۱۸ - در مدح ابوالیسر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۴۲ بیت
خیال شام فراق بتان بروز وصالمرا گداخته دارد ز غم بسان هلال
از آن نهیب نماند بچشمم اندر خوابوزین عذاب نماند بجسمم اندر هال
فروغ ماه نبینم همی ز بیم خسوفشعاع مهر نیابم همی ز بیم زوال
حلال کردم بر خویشتن فراق حرامحرام کردم بر خویشتن وصال حلال
که در وصال بود انده از نهیب فراقکه در فراق بود شادی از امید وصال
ز بسکه مویم گشتم بسان تافته مویز بسکه نالم گشتم بسان سوخته نال
مرا همه کس گویند خیر خیر ممویمرا همه کس گویند خیر خیر منال
نه آگهند که من چون همیگذارم روزنه آگهند که من چون همی گذارم سال
رفیق رفته و دل با هواش گشته رفیقهمال رفته و تن با بلاش گشته همال
نه روی اینجا بودن نه پای رفتن برنه رای بر یکروی و نه کار بر یک حال
برفتن اندر دلرا نهیب دوری دوستبه بودن اندر تنرا عذاب تنگی بال
بدوست باشد دل را همیشه صبر و شکیببمال باشد تن را همیشه جاه و جلال
هر آنزمان که من آهنگ راه خواهم کردبسوی من دود آن ماه روی مشگین خال
گشاده شکر شنگرف رنگرا بعتابنهاده نرگس نیرنگ ساز را بجدال
گهیش لاله عیان کرده در میان عقیقگهی عقیق نهان کرده در میان لآل
ستاره پوش مه از سیل قیرگون بادامبنفشه رنگ گل از زخم سیمگون چنگال
مرا بخوشی گوید که تا کی این رفتارمرا بکشی گوید که تا کی این احوال
دلت خلاف زبان و زبان خلاف دلتبدان امید پذیر و بدین فریب سگال
روا بود ز پس دوستی و نزدیکیز دوستان و رفیقان ترا گرفته ملال
اگرچه آب زلالست زندگانی خلقبسی چو ماند چون زهر گردد آب زلال
وگر ز تنگی مالست رفتن تو مروکه من ترا برسانم بگونه گون اموال
همت بچهره توانگر کنم بزر عیارهمت بدیده توانگر کنم بسیم حلال
دلم بسوزد و گویم بآن بهشتی رویکه در نگار تذرو است و در خرام غزال
که شاد کن دل خرسند و خوار و زار مکنبر این نهادم گوش و از آن کشیدم یال
مرا بکار نه مال آید و نه سیم و نه زربد آنکه هست فزون زر و سیم وافر مال
گمان بری تو که بی مال باشد آنکه کندهمیشه خدمت استاد راد اعداد مال
چراغ دانش خورشید دین ابوالیسر آنکهبدست هست درافشان بکلک در اقبال
اگر کنند بصدر اندرش سئوال بعلموگر کنند ببزم اندرش سئوال بمال
دهد بسائل پرسنده ز آن هزار جوابدهد بسائل خواهنده زین هزار جوال
بنوک تیر فرود آورد ز کوه پلنگبنوک نیزه برون آورد ز دریا بال
ز بسکه خواسته ناخواسته همی بخشدکسی نبیند اندر زبان خلق سئوال
اگر علی بگه جنگ همچو او بوده استبهیچ روی نکوهیده نیست مذهب غال
دو کف اوست گه بزم مایه امیدسرای اوست گه بار قبله اقبال
ببحر مردی در تیغ او فشانده گهربباغ رادی در کف او نشانده نهال
سنان روشن او در دل سیاه عدوبود چو آتش افروخته میان زگال
ایا سخای تو داده بمهر فضل فروغایا عطای تو داده بتیغ علم صقال
اگر بدیدی حاتم ترا بروز سخاوگر بدیدی رستم ترا بروز قتال
ز جود نام نبردی هگر ز حاتم طیز حرب نام نجستی هگر ز رستم زال
اگر بدست تو آید چو مال آب بحاروگر بروی تو آید چو خصم سنگ جبال
نه زین بماند با بخشش تو یکقطرهنه ز آن بماند با کوشش تو یک مثقال
بود ثنای تو گفتن نشان فرخ روزبود رضای تو جستن نشان فرخ فال
همیشه بادت ملک و همیشه بادت عزدلت عدیل نشاط و کفت قرین نوال