شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح ابوالخلیل جعفر
چه بود بهتر و نیکوتر از این هرگز حالداد پیدا شد و پنهان شد بیداد و محال
باز رفته بکنار و شده آواره غرابیافته شیر نیستان و شده دور شگال
ماه چونان شده کو را نبود هیچ خسوفمهر چونان شده کو را نبود هیچ زوال
آمده بار چمن یاسمن و ریخته خارآمده سرو بپالیز و شده سوخته نال
روی یاران شده از شادی ماننده بدرتن خصمان شد از انده مانند هلال
نبود نیز دل شاهین خسته ز تذرونبود نیز تن شیر شکسته ز غزال
دوستانرا بیکی روز برون رفته ز دلغم و دردی که کشیدند ز خصمان بدو سال
همچو مسکینان در خانه همینالد زارهرکه او گوش همیداشت بتکین و نیال
دود انده بزدود از دل احرار نشاطرنج هجران بربود از تن اخیار وصال
دو بهار آمد در ملک بیک هفته پدیدهر دو اصل طرب و خوبی و فیروزی فال
یکی از آمدن مهر سوی برج حملدیگر از یافتن شاه بملک اندر هال
بوالخلیل آن بهمه چیزی مانند خلیلاز خلل گشته تن خصمش مانند خلال
بدنش پاک چو جان آمد و جانش همه عقلنظرش راحت روح است و سخن سحر حلال
گر بخلقش نگری پاک ز جود است و ادبور به بخلقش نگری پاک ز حسن است و جمال
مردی و مردمی و راستی و رادی و هوشایزدش دانش و دین داد و همش داد فعال
با هنرهائی چندین که ورا داد خداینه عجب باشد اگر خلق در او گردد غال
ز کرم تا نرسد دیگر بر خلق المدر ولایت بتن خویشتن آورد همال
طلعتش فرخ و دولت قوی و طالع سعدایزدش یار و فلک پشت و جهان نیک سگال
شود از هولش چون میش و بره یوز و پلنگشود از فرش چون زر و درم سنگ و سفال
خانه زائر از مال وی آبادانستهست ویران شده از دو کف او بیت المال
دوست و دشمنرا از تیغ و کفش راحت و رنجکه بدان دشمن مالست و بدین دشمن مال
دل بخشنده او پاک ز عفو است و کرمکف بخشنده او پاک ز جود است و نوال
با خلاف او گردون کشد از دهر ستمبا رضای او ژاله نکشد بیم زوال
عفو او بیش است از هرچه در آفاق گناهجود او پیش است از هرچه در آفاق سئوال
ایزد او را کمری خواهد دادن ز دولزهره اش زر و مهش گوهر و جوزاش دوال
حاسدش را ز شمال آید در مهر سمومناصحشرا ز سموم آید در تیر شمال
ز آب جود او در بادیه کشتی برودز آتش تیغش در نیل شود سوخته بال
ز بسی کوبگه بار دهد زر عیارز بسی گوبگه بزم دهد سیم حلال
زائرانش را در است بصندوق و بدرجسائلانشرا سیم است بتنک و بجوال
ای بکین خواستن خصمان چون شیر یلهبس یلان را که گرفتی بمصاف اندر یال
ببر جود تو چون قطره بود آب بحارببر حلم تو چون ذره بود سنگ جبال
گرگ و کرکس را از تیغ تو روزی همه روزدوست و دشمنرا از کف تو نعمت همه سال
هرکه را داد خداوند جهان روح بدوتیغ بران و کف راد ترا کرد عیال
نه برزم اندر گیرد گفت از تیغ سوادنه ببزم اندر گیرد دلت از جود ملال
گردد از خنجر تو آینه جهل تباهگیرد از خامه تو آینه عقل صقال
گر کند بویه روی تو شود بینا کورور کند یاد مدیح تو شود گویا لال
خواهش سائل و خواهنده خوش آیدت چنانکهزان معشوق دل عاشق از غنج و دلال
تو از آنانی شاها که بهنگام نبردکمترین رزمت برتر بود از رستم زال
با همه مرتبت و عز و شرف کآن تراستز تو نازند همه آل و ننازی تو به آل
آن درختی که نهال تو همه روزبهی استآن بهاری که نسیم تو همه عنبر مال
رنج بسیار کشیدی ز سفر سهیکی کشداد بستان ز بتی لاله رخ و غالیه خال
کاین جهان سر بسر آهو است در او یکهنر استکه نپاید غم و تیمارش چون عز و جلال
چون برفتی تو ز تیمار تو بیمار شدمدو رخم همچو بهی گشت و تنم همچو خیال
تا تو باز آمدی از شادی چون سرو شدمبرکشم هزمان از شوق تو بر گردون یال
تا نشاطی چو بقا نیست پدید از همه رویتا وبالی چو وبا نیست پدید از همه حال
دوستانت را دائم ز بقا باد نشاطدشمنانت را دائم ز وبا باد وبال