گنج

شمارهٔ ۱۱۵ - در مدح ابوالخلیل جعفر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یل۳۸ بیت
تا عدیل دوست گشتم با طرب گشتم عدیلبر جهان و جان بدیل آرم بدو نارم بدیل
گرچه باشم دور از او عشقش به من باشد رفیقگرچه باشم فرد از او مهرش به من باشد عدیل
مهر آن مه بر دل من چون نشان آبله استمهر دیگر نیکوان همچون نشان نقش نیل
در میان هر دو دل یک میل نبود راه بیشدر میان هر دو تن بوده است کم دریای نیل
زلف او گردان به رخ همچون حساب هندویکش به دست اندر ز عاج و ساج باشد تخت و میل
او به ماه و مشگ و نار و سیب با من هست زفتمن به ملک و مال و جان و دل نیم با وی بخیل
از رخ و زلفینش بر من سوسن و سنبل مباحوز لب و دندانش بر من شکر و لؤلؤ سبیل
بر کران سوسن او حلقه‌های غالیهدر میان شکر او چشمه‌های سلسبیل
از روان من سبیل داغ دوری گشت دورتا به شادی یافتم بر سلسبیل او سبیل
روی پر غنجا و غنج و چشم پر تیر خدنگآن به نیکوئی منقش این به جادوئی کحیل
موی او تاری و تیره چون روان اهرمنروی او تابان و رخشان همچو جان جبرئیل
گر چنو بنگاشتی آزر نگاری داشتیطاعت آزر بسان طاعت ایزد خلیل
زهر پا شد غمزه او مشک ساید زلف اوچون به رزم و بزم و کین و مهر خسرو بوالخلیل
هم قلیل و هم کثیر است او بسان نوبهارفضلهای او کثیر و سالهای او قلیل
چه نگری سالش کمالش بین کزو عاجز شوندشهریاران جمال و پادشاهان جمیل
از فصیل باره نازیدند شاهان دگرتا شد از سلطان بریده اصل میران اصیل
میر سلطان را ز شهرش بر ز خیل خویشتنباز گردانید خشنود از عطایای جزیل
آنکه سیم خام و زر پخته داند فضل کردآهن پاره نداند کردن و روئین فضیل
با سپاه و خیل سلطان آنچنان گستاخ گشتراست گوئی کرد سالی بیست با سلطان رحیل
همت و دستش طویل آمد به رادی و هنرعمر و ملکش باد همچون همت و دستش طویل
گر زمین نارد نبات و ور نبارد آسمانرزق مردم را کف کافی او باشد کفیل
پیش حلم او زمین همچون هوا باشد لطیفپیش طبع او هوا همچون زمین باشد ثقیل
مردمیش از قطره باران بیش و از نجم سماجودش از برگ درختان بیش و از ریک مسیل
جان یارانش نباشد فارغ از رود و سرودجان و خصمانش نباشد فارغ از ویل و عویل
رای او یار جلال و روی او جفت جمالنطقهای او صواب و رسمهای او جمیل
ای نهنگ روز جنگ و پیل روز نام و ننگای به مردی رسته از کام نهنگ و موج نیل
هر که زور و در کشیدی رنجها خواهد کشیدبا غم و انده شود یار و شود خوار و ذلیل
چون منوچهری به چهر چون فریدونی به فرعالمی همچون علی و عاقلی همچون عقیل
هر حدیث فضلهای مردمان قیلست و قالفضل تو هرکس همی بیند نه قالست و نه قیل
آنکه میری چون تو دارد می‌نخواهد شد فقیرآنکه شاهی چون تو دارد می‌نخواهد شد ذلیل
دوست شادان از تو همچون بیدل از دیدار دوستخصم نالان از تو همچون عاشق از هجر خلیل
دوستان را دل بخندد چون کند کلکت صریردشمنان را جان بکاهد چون کند اسبت صهیل
باد گنج و تیغ تو بر دوستان و دشمناناین یکی دائم سبیل و آن یکی دائم سلیل
از جلالت بنده تخت تو میران جلالاز نبالت خادم خوان تو شاهان نبیل
خشک باشد با عنانت دجله و نیل و فراتسست باشد با سنانت اژدها و شیر و پیل
تا علیل و کیل دارد عاشقان را جان و پشتآرزوی زلف کیل و بویه چشم علیل
باد جان دشمنان تو علیل از داغ و غمباد پشت حاسدان تو ز بار درد کیل
دشمنانت را خلیده دل به خار درد و غمبر تو فرخ روزگار دولت و روز خلیل