گنج

شمارهٔ ۱۱۴ - در مدح ابوالخلیل جعفر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ال۴۲ بیت
تا شمر چون درع داودی شد از باد شمالگشت چون تخت سلیمان گلبن از حسن و جمال
در ببارد از هوا هر ساعتی ابر بهارمشگ پالد بر زمین هر ساعتی باد شمال
کرد چون عمان زمین را اشگ ابر قطره بارکرد چون تبت هوا را بوی باد مشگ پال
گشت چون آب زلال اندر خزان خون رزانگشت چون خون رزان اندر خزان آب زلال
لاله اندر سبزه همچون رسته در مینا عقیقژاله اندر لاله چون پیوسته با مرجان لئال
بر سمن قمری همی خواند ز درد دل غزلدر چمن بستر ز برگ گل همی سازد غزال
بر درخت گل زند بلبل نوا وقت سحربر بنفشه گل فشاند شاخ گل وقت زوال
از شقایق کشت زار شنبلید و یاسمنبر زمین پیداست همچون زر پنهان بوده سال
سوسنش سیم حلال و سوده کافور اندر اوفرش نیسان بر بساط باغ جلباب جمال
برق تابان از میان ابر تیره با مدادچون دم زنگی فروزان آتش از روی زگال
همچو طاوس است گاه جلوه شاخ نسترنگر بود طاوس را از در و مینا پر و بال
بوستان دارد کنون از دیبه رومی فراشگلستان دارد کنون از پرنیان جین جلال
بوستان خلد برین است و درختان حور عینمی ز دست حور عین باشد بخلد اندر حلال
ای هلاک دل هلا آن ساغر از مل کن ملاآن ملی کز خوردنش هرگز نگیرد دل ملال
بوی و طعمش پیر سیصد ساله را برنا کندوز همه پیرانش افزون تر ز سیصد بار سال
صورت او جوهری و رنگ او همچون عرضاصل جسمانی ولی دیدار روحانی مثال
زرد و لرزان در قدح چون روز کوشیدن بدشتدشمن از تیغ شه دریا دل و نیکو خصال
میر میران پهلوان هفت کشور شمع دینبوالخلیل جعفر آن رستم دل حاتم فعال
وصل او صوم و صلوة و هجر او شرک و نفاقمهر او توحید و دین و کین او کفر و ضلال
عالم او را زیر دست و دشمن او را زیر تیغدست او بدخواه مال و تیغ او بدخواه مال
آفریننده مر او را آفرید از آفرینذوالجلال او را پدید آورد از عز و جلال
آنکه رویش دید نتواند چه بینا و چه کوروانکه مدحش گفت نتواند چه گویا و چه لال
او همه جود است و نستایند کفش را بجودزآنکه نستایند هندو را و زنگی را بخال
آسمان عاجز شود هنگام جود کف اوکآسمان باران فشاند کف او گوهر مثال
ز آتش شمشیر و از زخم دوال کوس اوخویش را در هم کشد دشمن چو در آتش دوال
دیگران از قلعه ها نازند و او از شهرهالاجرم او شاه باشد دائم ایشان کوتوال
گاه بخشیدن بدست او زند دریا مثلگاه کوشیدن ز تیغ او برد گردون مثال
گر شگالان مهر او ورزند و شیران کین اواز شگالان شیر سازد شرزه وز شیران شگال
از دو چیز او را نگردد سیر روز و شب دو چیزدیده از دیدار سائل گوش از بانگ سئوال
بدسگال او نباشد خویشتن را نیک خواهنیکخواه او نباشد خویشتن را بدسگال
زآنکه هرگز نیکخواهش را نیاید بد به پیشزآنکه هرگز بدسگالش را نباشد نیک حال
آسمان با دست او حیران شود گاه عطاروزگار از تیغ او عاجز شود روز قتال
شیر و پیل او را یکی باشند در روز نبردزر و سیم او را یکی سنجند با سنگ و سفال
هم بساطش را کنندی سجده میران بر جباههم رکابش را زنندی بوسه شاهان بر دوال؟
ای عدیل فضل و از همسر چو گردون بی عدیلای همال جود و از همتا چو یزدان بی همال
همچو تو کی بود کی فرخنده فال مشتریمشتری فرخنده دارد دیدن رویت بفال
روزگار آورد باز و آسمان آورد بازدشمنانت را و باو حاسدانت را وبال
از جهان مر دوستانت را نشاط آمد نصیباز فلک مر دشمنانت را نصیب آمد نصال
کلک تو گنج شفای دوستان هنگام جودتیغ تو کان بلای دشمنان روز جدال
فخر باشد تاج قیصر را نعال اسب توباز باشد پای اسبت را ز تاج او نعال
تا بود رنج و عنای عاشق از روز فراقتا بود غنج و دلال بیدل از روز وصال
باد جان دشمنانت یار با رنج و عناباد طبع دوستانت جفت با غنج و دلال