شمارهٔ ۱۱۲ - فی المدیحه
ای میر بی نظیر و خداوند بی عدیلهمنام خویش را بهمه بابها بدیل
نه گوش روزگار شنیده ترا نظیرنه چشم کائنات بدیده ترا عدیل
شاهی نیاوریده چو تو آسمان بزرگمیری نه پروریده چو تو آسمان نبیل
هرگز بلند کرده جاهت نگشته پستهرگز عزیز کرده جودت نشد ذلیل
بر همت تو بخشش تو بس بود گوابر دولت تو رامش تو بس بود دلیل
هم درد خلق را دم شافیت شد شفاهم رزق خلق را کف کافیت شد کفیل
چون سنگ و خاک در کف راد تو سیم و زرچون مور و پشه پیش خدنگ تو شیر و پیل
با حلم تو ز می است بسان هوا سبکبا طبع تو هوا است بسان زمین ثقیل
باشد قلیل در نظرت بخشش کثیرباشد کثیر در نظرت مدحت قلیل
بر سلسبیل و خلد برین راه یافته استآن را که هست پیش دل و دست تو سبیل
از رای تو ز آینه ملک رفته زنگاز روی تو جمال هنر شد بسی جمیل
آن کو بخشم و کین نگرد سوی روی توگردد مژه بچشم وی اندر نگه چو میل
گردد چو رود نیل ز کف تو بادیهگردد چو بادیه ز سنان تو رود نیل
در خلد سلسبیل نمایند خلق رااز بهر سلسبیل کند خلق جان سبیل
بی آنکه جان سبیل کند خلق باشدشایوان تو چو خلد و کف تو چو سلسبیل
هنگام خوش زبانی هستی تو چون نبیهنگام میزبانی هستی تو چون خلیل
با روی تو چو ابر بود تیره آفتاببا تیغ تو چو پشه بود بی وقار پیل
اندر تو هیچ عیب ندانم جز آن همیکازار یافت خیره ز تو میر بوالخلیل
از تو عزیزتر بجهان کسی بیاوردکاندر کف تو خواسته باشد همی دلیل
نزدیک او بجز کرم اوت نیست شغلنزدیک او بجز نعم اوت نی دلیل
با او بزی بدولت و با او بمان بعزبد خواهتان ذلیل بداندیشتان قتیل