شمارهٔ ۱۱۱ - در مدح شمس الدین
ای مشک فشان زلفین ای غالیه گون خالبا هر دو بود غالیه و مشک چون آخال
بندیست مرا بر دل هر ساعت از آن زلفحالی است مرا در دل هر ساعت از آن خال
خیره شود از سنبل تو بوالعجب و نیزعاجز شود از نرگس تو جادوی محتال
خواهی که نگردد چو شب تیره مرا روزز آن سنبل مفتون بکل رشته بمفتال
گر چهر تو بر قبله ابدال نگارندخواند بنماز اندر شعر دری ابدال
دامست ترا زلف و چو دامست حقیقتزیرا گه الف باشد و گه میم و گهی دال
کس بسته او را نتواند بگشادناز بس که در او دائره و حلقه و اشکال
هرگه که ز رخسار دو زلف تو گشایمزو مشک به چنگ آرم و گلنار به چنگال
قد تو چو سرو است میان تو چو جانستاز هر دو دل خلق به آرام و به زلزال
ماهی است بمشک اندر پیوسته بدان سرودر است بزر اندر پیوسته بر آن خال
دیدار دل افروز تو چون مشتری آمداز خوبی و رخشانی و از فرخی فال
بایسته تر از جانی و شایسته تر از عمرنامی تری از ملک و گرامی تری از مال
جانی تو بچشم من و من خوار به چشمتچون مال به چشم ملک راد عدو مال
شمس الدین فخرالامرا کاوست ز میرانکان گهر و گنج هنر قبله آمال
بخشند بزرگان جهان سیم به کیسهبخشند بزرگان جهان زر به مثقال
او اسب نه وده دهد و جامه بصد تختاو سیم بگردون دهد و زر بمکیال
ای شاه نبی سیرت ایمان بتو محکمای میر علی حکمت عالم بتو در غال
بینا که لقای تو نبیند به شب و روزگویا که مدیح تو نگوید به مه و سال
بینای چنان را نکند فرق کس از کورگویای چنین را نکند فرق کس از لال
چون حلقه شود خم کمند تو ز فتراکسر از بی این حلقه زند بر سر اینال
خواهنده ز دست تو همی بالد گوبالبد خواه ز تیغ تو همی نالد گونال
آرامش و رامش فلک از بهر تو آردجز رامش مندیش و جز آرامش مسگال
با فر تر از توری و با جاه تر از جمبا سهم ترا ز سامی و با زهره تر از زال
آن سر که ز فرمان تو بیرون ببرد سروآن تن که ز فرمان تو بیرون بکشد یال
در حلق یکی طوق همی گردد چون غلدر پای یکی بند همی گردد خلخال
چندان ببری مال ز صد میر و ز صد شاهگز گنج بروزی ببرد میر ترا مال
آن بار خدایی که برادی و بمردیانگشت نمای است چو ماه مه شوال
با جام بصدر اندر ماننده یوسفبا تیغ بصف اندر ماننده ابطال
از بیم وی از دیده شاهان بپرد خوابوز هیبت او از دل شیران برود حال
چون خواب رود تیرش در دیده شیرانوز دیده شیران بگشاید رگ قیفال
آن کو بیکی روز بمن چاکر بخشیداز خلعت و از صلت و از نعمت و اموال
گر نیمی از آن مال بمیری رسد از ملکتا حشر بگویند به اخبار و به امثال
من بنده غنی گشتم و از رنج برستمدیگر نکند بیش دل ریش من اهوال
زین پس نبود بنده من برده به نخاسزین پس نبود جامه من برده بدلال
شاهی که مر او را پسری باشد چون توبا او بجهان اندر گردون نکشد بال
ای شاه جهاندار مرا حال تو پروردپرورده اویند حکیمان بهمه حال
در نعمت تو شاه دو بهره است رهی رابهری ز پی حکمت و بهری ز پی حال
تا بر سر تدبیر همی خندد تقدیرتا بر سر آمال همی خندد آجال
تدبیر شما باد روان بر سر تقدیرو آجال عدو باد روان بر سر آمال