گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح ابونصر مملان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)۳۳ بیت
نگار ناردانی لب بهار نارون بالامیان لاله نعمان نهفته لؤلؤ لالا
دلش یکتائی اندر مهر و بالا چون دلش یکتابدان بالای یکتائی مرا درد دو تا بالا
همی غارت کند صبرم بدان دو نرکس شهلاهمی شکر کند زهرم بدان دو زهره زهرا
ز مهر سیم سیمائی مرا دینارگون سیماهمی نالم ز درد او چو سعد اندر غم سما
چو مارا یک هوای اوست او را صد هوای ماببارد دیده او خون چو بارد دیده ما ماء
مرا خورشید بنماید وصال او شب یلدابروز پاک بنماید فراق او مرا جوزا
اگرچه صورت مردم بدیبا در بود زیباچو دیبا پوشد آن دلبر ازو زیبا شود دیبا
مگر بگذشت بر صحرا نگارین روی من عمداکه گشت از لاله و سنبل چو روی و موی او صحرا
گل اندر باغ پیدا گشت و شد بلبل بر او شیداز مهر گل نهان دل کند در شاعری پیدا
هوا چون پشت شاهین شد زمین چون سینه ببغاز صلصل درد من غلغل ز بلبل در چمن غوغا
هزار آوا میان گل گرفته مسکن و مأوافزوده بر هزار آواز مهر گل هزار آوا
زمین از سنبل و سوسن شده پر عنبر ساراز گلنار و گل و خیری شده یاقوت گون خارا
شکفته لاله در سبزه چو مرجان رسته در مینانشسته ژاله بر لاله چو کفک افتاده بر صهبا
چمن چون مذبح عیسی هوا چون چادر ترسازمین گشته فلک پیکر هوا گشته زمین آسا
می بویا فراز آور که مرغ گنگ شد گویاببانگ مرغ گویا خور بباغ اندر می بویا
زمین تیره روشن شد چو طبع خسرو والاجهان پیر برنا شد چو بخت خسرو برنا
ابونصر آنکه با نصرت گرفته تیغ او دنیابپای همت عالی سپرده گنبد مینا
سخارا اول و آخر و غا را مقطع و مبداءنشاط اولیا دستش سنانش آفت اعدا
بهمت چون فلک عالی بصورت چون قمر رخشافلک چون او بود هرگز قمر چون او بود حاشا
وعد را آتش تیغش ز تن بیرون کند گرماشنیدی آتشی کورا بود سرمایه از سرما
چنو رادی ز جابلقا نباشد تا بجابلساچنو مردی ز جابلسا نباشد تا به جابلقا
چو ابر آمد گه بخشش چو ببر آمد گه هیجابرومش هول و او ایدر بچینش بیم و او اینجا
اگرچه مهتر معطی و گرچه مهتر داناز جودش کمترین سائل ز فضلش کمترین مولا
چو عالی همت او نیست هفتم چرخ را والاچو کف کافی او نیست هفت اقلیم را پهنا
بمردی صد هزاران تن بهمت یک تن تنهابرویش بنگر و بنگر که یزدانست بی همتا
ز ابر جود او پیدا شود ماننده دریاز تف تیغ او دریا شود ماننده بیدا
اگر او را دهد یزدان به یک روز این همه دنیاببخشد یکسر امروز و نباید یادش از فردا
ایا شاهی کجا هرگز نگردد بر زبانت لاتو مولائی بهر شاهی و شاهان دگر مولا
کسی را کو هنر بسیار و دل پاک و منش والامحال روزگار آید بر او پیدا کند همتا
ولیکن صبر مردان را یکی کیش است بی همتابیابد آرزوی دل بصبر آزاده در دنیا
می حمرا بشادی خور و زو کن روی را حمراکه صفرای رخ من بس نباید روی تو صفرا
مبین اندیشه امروز و بنگر شادی فرداکه رنج است اول شادی و خار است اول خرما
الا تا قصه دارا و اسکندر کند داناتو باشی همچو اسکندر معادی باد چون دارا