گنج

شمارهٔ ۱۰ - در مدح ابونصر مملان

قافیه: ارا۴۱ بیت
مرادی رسول آمد از نزد یاراکه نز یار یادآوری نزد یارا
دیار تو اینجاست لیکن تو گفتیکه دائم دیارم بود نز یارا
خوشا روزگارا که ما را بیک جاخوشی بود و شادی شب و روز کارا
تو ماننده روزگاری که هرگزنه پائی بیک حال چون روزگارا
من اندر غم وعده دیدن توکنم در دل خویش دائم شما را
تو از مهر من یکزمان یاد ناریمگر مهربانی نباشد شما را
ز عشق توام عبهری گشت لالهز هجر توام چنبری شد چنارا
بچشم اندرون آب دارم چو آبیبجان اندرون نار دارم چو نارا
چو مجنون ز نادیدن روی لیلیکنم نوحه از دل بلیل و نهارا
مرا چند داری بدرد جدائیدل اندر نهیب و تن اندر نهارا
من اینجا بزاری تو آنجا بشادیمنم زار و زار و توئی شاد خوارا
به پیغمبر دلبر خویش گفتمکه با من مکن بیش از این کارزارا
چو ز اندوه من کار او زار بینیمر نیز ز اندوه او کار زارا
یکی تا رگشتم ز نادیدن توتو چندین بلا بر یکی تار ما را
تنم جای درد است و دل جای اندهبه تن خوار و زارم بدل تار و مارا
تو او را بگو کای بهار دل منکه چون تو نباشد بت اندر بهارا
مرا بی تو همچون شرنگ است شکرمرا چون خزانست بی تو بهارا
چو بوس و کنار تو یاد آورم منکنم زاب دیده چو دریا کنارا
اگر یکدم از آتش دل برآرمبگردون ردس دود دریا کنارا؟
ز غم جان برفتی ز تن گر نبودیمرا شادی از خسرو نامدارا
سر شهریاران ابو نصر مملانکه نامش همی گم کند نام دارا
همیدون عدو را گل دولت اوز محنت نشانده است در دیده خارا
اگر جود و فضل مجسم ندیدیدو دیده بدیدار او برگما را
نه با دست او مال یابد محابانه با تیغ او چرخ دارد مدارا
اگر برگ گل بر خلافش ببوییبمغز اندر آید ز گلبرگ نارا
مدار جهان آسمانست لیکنز فضل وی است آسمان را مدارا
ایا تاجداری که تا بود گردوننیاورد مانند تو تاجدارا
هر آن سر که بر درگه تو نسایدسزا باشد ار باشدی تاج دارا
کسی کو خورد باده از هیبت تومر آن باده را مرگ باشد خمارا
ز جود تو و خوی تو روی گردونبزرین نقابست و مشکین خمارا
پیاده شود دشمن از اسب دولتچو باشی بر اسب سعادت سوارا
بر اسب سعادت سواری و داریبدست اندرون از سعادت سوارا
بجز تخم رادی و نیکی نکاریهمیدون بمان و همیدون بکارا
که چون کار با آفریننده باشدبجز تخم نیکی نیاید بکارا
چو خشم آوری آسمان را ببندیز دود دل بد سگالان بخارا
چو تو مجلس آرائی و جام گیریز تبریز زرین کنی تا بخارا
ایا شهریارا که مثلت نیایدبر ادی و مردی بصد شهریارا
کزین بیش نتوانم اینجا نشستنبطمع معاش و امید عقا را
که در مجلس طمع بسیار خوردمبجام امید عقارش عقا را
الا تا بود گل چو رخسار دلبرالا تا بنالد چو بیدل هزارا
تو مگذر ز گیتی و بگذار خرمچنین عید میمون و خرم هزارا