شمارهٔ ۱۰۹ - فی المدیحه
ایا شهریاران پاکیزه دلز دست شما ابر و دریا خجل
بود ابر از دستتان شرمساربود بحر از طبعتان منفعل
ولی را وفای شما دلفروزعدو را جفای شما جان کسل
خورد بی رضای شما هرکه آبچو آتش شود در دلش مشتعل
کسی کو شما را بود بدسگالبود با خدای جهان مستحل
کسی کو بقای شما را نخواستشود زیر پای فنا مضمحل
کسی کز جهان بیندی بند اوز ناکام کاری کندشان بحل؟
کرت باید آسایش اندر جهانتو از دست دامان ایشان مهل
هزار آفرین باد بر جانتانکه هم کامگارید و هم محتمل
ز آسایش دهر و کام جهانبود قسمت خصمتان دق و سل
کسی کو جدا ماند از رویتانشود پایش از خون دل زیر گل
کسی کو ز فرمانتان سر بتافتبتیغ زمانه همی قد قتل
زمانه بقای شما را بدهربه پایندگی بر نوشته سجل
از آنگه که دورم ز روی شمانداند دل من چهار از چهل
ز هجر شما شهریاران شهرهمم بیم جانست و هم درد دل
کمر بسته بادند پیش شماشهان طراز و مهان چگل