شمارهٔ ۱۰۷ - در مدح ابوالمعمر
ابر درافشان بگردون بر همی بندد کللباد مشک افشان درختان را همی بندد حلل
ساخته چون لحن مطرب فاخته دستان بسروخاسته چون بانگ عاشق ناله کبک از قلل
در چمن چون ساقیان گلبن همی دارد قدحبر سمن چون مطربان بلبل همی خواند غزل
جعفری دینار داده شاخ لؤلؤ را عوضششتری دیبا گرفته باغ عبهر را بدل
ابر زنگاری سلب گسترده بر چهر چمنباد شنگرفی حلل آورده بر طرف جبل
از نسیم باد گشته مشگ و عنبر بی خطروز سرشک ابر گشته در و مرجان بی محل
لشگری سنگین فرود آورده بر صحرا بهاراز منقش دیبه رومی مر ایشان را حلل
از جواهرشان لباس است از کواکبشان سلیحپرینانیشان خیامست و حریریشان کلل
مشگ ساید باد همچون خوی استاد رئیسدر ببارد ابر همچون دست استاد اجل
قبله اقبال و دولت بوالمعمر کآسمانفخر دارد روز و شب بر درگهش دارد مثل
طبع او ارکان دانش کلک او کان ادبدست او بنیاد روزی تیغ او اصل اجل
دست و تیغش آب و آتش حلم و خشمش خیر و شرصلح و جنگش رنج و راحت مهر و کینش عقد و حل
نام چندان بود حاتم را که او پیدا نبودخود ترش چندان نماید کاب نتوان یافت خل
جاودان پاینده باد این مجلس عالی کجازائران را مسکنست و سائلان را مستغل
ذره جودش فزون از هرچه در عالم نیازقطره حلمش فزون از هرچه در گیتی زلل
زوست چشم حرص کور و زوست گوش جهل کرزوست پای جور لنگ و زوست دست بخل شل
تا بود تایید او ناید بملک اندر زوالتا بود تدبیر او ناید بخیل اندر خلل
کار گیتی پای خران در وحل کردن بودپیشه او پای خران برکشیدن از وحل
راست ناید کار گیتی وان او هر دو بهمچون بجائی راست ناید کار جمال و جمل
از گروه دشمنان او نباشد جز حدیثدر سرای حاسدان او نباشد جز طلل
دست او نیل روان باشد بهنگام نوالتیغ او پیل دمان باشد بهنگام جدل
ای بتو نازنده گشته عقل چون از عقل روحوی بتو پاینده گشته دین چنان کز دین دول
گر خسک فر تو یابد یاسمن گردد خسکور زحل یاد تو آرد مشتری گردد زحل
صدر نازان از تو چون از لؤلؤ لالا صدفخانه تابان از تو چون از چشمه رخشان حمل
لفظ تو خالی ز غدر و قول تو دور از خلافطبع تو فارغ ز غش تدبیر تو دور از حیل
تا قدر غافل که چون آرد قضاد روی فسادتا امل آگه که چون آرد اجل در وی خلل
هیبت تو چون قضا بادا معادی چون قدرصولت تو چون اجل بادا مخالف چون امل