گنج

شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح ابوالخلیل جعفر

ای رخ رخشانت چون آئینه نادیده زنگزنگ بزدا از دل عاشق ببکمازی چو زنگ
آنکه رومی آرزو کرده عطایش چون عربآنکه ترکی آرزو کرده بساطش همچو زنگ
مادرش بوده است همچون زنگی زنگارگوناو بسان رومیان بر تن ندارد هیچ زنگ
در میان جام زرین چون گل اندر شنبلیدبر سرش کف ایستاده همچو سیم هفت رنگ
او برنگ و بوی همچون بهرمان و غالیه استرنگ و بوی او ز دلها دور دارد بند و رنگ
بهرمان دیدی که همچون غالیه باشد ببویغالیه دیدی که همچون بهرمان باشد برنگ
آنکه کبک از بوی او گردد به نیروی عقابآنکه رنگ از زور او گردد بآهنگ پلنگ
گر بآذرمه چکانی قطره ای بر سنگ ازودر مه دی آهوان سنبل چرند از روی سنگ
گر خورد زو زفت همچون میر گردد روز جودور خورد کم زهره زو چون شاه گردد روز جنگ
بوالخلیل آن چون خلیل اندر گه جود و سخاجعفر آن ماننده هوشنگ گاه هوش و هنگ
گر پلنگان کین او ورزند و رنگان مهر اوکمترین رنگی برون آرد پلنگیر از سنگ
ای خداوند سخا کاندر جهان آئین تستجامه بخشیدن بتخت و سیم بخشیدن بسنگ
مال گرد آورده هرکس تو گم کردی بدستنعمت گم کرده هرکس تو آوردی بچنگ
چون بجنبانی عنان باره از خیل عدوکس نداند زین ز پالان پاردم از پالهنگ
همچو تو دارند میران نام و نی شبه تواندهم بمردم ماند و مردم نباشد استرنگ
روی خویشان تو باشد زین سپس چون ارغوانروی خصمان تو باشد زین سپس چون با درنگ
غایبی از دوستان و حاضری زی دشمناندشمنان را آذری و دوستان را آذرنگ
دشت گشت از هول تو بر دشمنان همچون مزارنوششان گشت از تو زهر و نامشان گشت از تو ننگ
گشتشان از گرد لشگر گشتشان از بانگ کوسگشتشان از زخم زوبین گشتشان از ضرب سنگ
چشمها همواره کور و گوشها پیوسته کردستها پیوسته شل و پایها همواره لنگ
بس نماند تا تو باز آئی بدارالملک خویشملک بدخواهان دین آورده یکسر زیر چنگ
آوری دلخسته بطریقان روم و رو سراپای جفت پای بند و سر رفیق پا لهنگ
ای هوا بر دشمنان از هیبت تو گشته تاروی زمین بر دوستان از فرقت تو گشته تنگ
تا به پیروزی برفتی دوستداران ترایکزمان خالی نباشد از غریو و از غرنگ
ساختی با تو خداوندا سفر چاکر بسیگر بدانستی که سازی در سفر چندین درنگ
فتح آذربایجان امسال اینجا خوانده امفتح ترکستان و چین خوانم دگر سالت فرنگ
تا نباشد خلق را هرگز غرنگ اندر نشاطاز شرنگ دهر بادا دشمنانت را غرنگ
تا بود گردنده گردون بزم تو خالی مباداز بتان شنگ و شوخ و ساقیان شوخ و شنگ