گنج

ابیات پراکنده

شمارهٔ ۱چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه راشمارهٔ ۲ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانیشمارهٔ ۳به سوی ما گهی دلدار می‌آید به جنگ اماشمارهٔ ۴به هر دستی جدا پیمانه‌ای دارد گل رعناشمارهٔ ۵دست دل کوته و دامان وصال تو بلندشمارهٔ ۶سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاندشمارهٔ ۷چون قلم روزی که می‌بستم میان خویش راشمارهٔ ۸هر ذرّه‌ را ز مهر کمندی است در گلوشمارهٔ ۹می‌توان ادراک کردن صورت احوال خویششمارهٔ ۱۰ای آب خضر لعل لب یار به از توستشمارهٔ ۱۱بلبل گلشن تصویر در و دیوارمشمارهٔ ۱۲جلدی است روزگار سراسر حدیث غمشمارهٔ ۱۳گیرم ز تو بینایی و گردم به تو حیرانشمارهٔ ۱۴گویی که در آغوش نسیم است غبارمشمارهٔ ۱۵به دل‌نشینی داغ تو برگ عیشی نیستشمارهٔ ۱۶تو را دادند چشم و دست و پا هر یک دو، الّا دلشمارهٔ ۱۷مزن به سنگ جفا شیشه دل ما راشمارهٔ ۱۸به حیرتم که چسان وادی‌ای است راه فناشمارهٔ ۱۹تعمیر ماست خانه خرابی اگر کسیشمارهٔ ۲۰ایمنی قصاب ما را بیشتر ز افتادگی استشمارهٔ ۲۱دست در زلف مهی باید کردشمارهٔ ۲۲چه بینا گشته‌ای از بهر عیب دیگران دیدنشمارهٔ ۲۳ای شعله لاف پاکی دامن چه می‌زنیشمارهٔ ۲۴تا نیافتد پرتو خورشید بر رخسار گلشمارهٔ ۲۵بی‌تابی دل ساخت مرا چون کف خاکیشمارهٔ ۲۶ز دانایی شنیدم گنج در ویرانه می‌باشدشمارهٔ ۲۷ره خلق دادی به خود جاده باششمارهٔ ۲۸عین بینایی است چشم از عیب مردم دوختنشمارهٔ ۲۹از سینه و دل ما نشنید کس صدایی