گنج

بخش ۶ - الحکایه فی حقیقة النفس

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۱ بیت
بود زنگی زاده ای، بی دین و دادغول غفلت داده عمرش را بباد
داشت در خم چند من دوشاب درداز قضا موشی در آن افتاد و مرد
موش را بگرفت و بیرون کرد زودموش میشوم،از حریصی مرده بود
نزد قاضی رفت زنگی با ملالموش را بنمود و گفت از سؤ حال
کرد بر دوشاب او حکم حراممرد قاضی در میان خاص وعام
این سخن بشنید زنگی سقطگفت قاضی راکه:بس کردی غلط
من چشیدم،بود شیرینم بکامچون بود شیرین،چرا باشد حرام؟
گر شدی دوشاب من تلخ،آنگهیمن حرامش گفتمی بی شبهه ای
بود طبع زنگی وارون پلیدلاجرم در تلخ و شیرین عکس دید
ای چو روی زنگیان رویت سیاهتلخت آید طاعت و شیرین گناه
نفس را باطل بود شیرین بکامتلخ باشد حق، ولی بر طبع عام
چونکه رنجورند و صفرایی مزاجیابد از شکر دهانشان طعم زاج
جمله دل بیمار دنیا سر بسرزرد روی،از آرزوی سیم و زر
ای بدام لذت دنیا اسیرهمچو موش از حرص شیرینی ممیر
طاعت حق،گرچه تلخ آید تراداروی تلخست دردت را دوا
تلخ دارو نافع آید عاقبتخسته را بخشد شفا و عاقبت
گر مدامش خیره خوانی،بی خلافمدح گوید نفس شومت از گزاف
دوستش گیری و پنداری که راستهست قولش باطل و کذب و ریاست
مرد حق گوی،از برای درد دینگر کند منعت ز کبر و کفر وکین
دشمنش گیری بجان و دل همیای تو کمتر در جهان از هر کمی
گر بنام نیک مشهوری،خطاسترنج جان را درد بدنامی دواست