گنج

بخش ۴ - فی الندامة و التأسف وفیه معارف کثیرا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۹ بیت
ای دریغا! عمر من بر باد شدبر من از غفلت بسی بیدادشد
قدر نقد عمر را نشناختمحسرتا!کین نقد را در باختم
داد غفلت روزگارم را ببادداد، داد،از دست غفلت، داد، داد!
کرده ام حاصل بفکر ناصوابز آرزوی نفس حرمان حجاب
حاصلم زین غم همه آهست وبسحسرتی دارم،که جان کاهست وبس
غصه دارم دردل ازدرد گناهباکه گویم قصه خود؟آه! آه!
آه ازین حسرت که افگندم بتیغاز تن خود،سر بدست خود، دریغ!
در جهان کس آبرو جز من ندادز آتش شیطان،چو خاک ره،بباد
مرغ دل را دام دنیی صید کردخاطرم مشغول عمرو و زید کرد
بد شدم،الفت گرفتم با بداناختیار از دست دل دادم،بدان
آنچه من کردم ز فعل ناپسنداهل ناقوس ازکجا دارد پسند؟
آنچه من کردم، ز فعل ناسزاپیش اهل روم و چین باشد خطا
خود نشاید در عرب زان گفت بازدر عجم باشد حدیث جان گداز
مشرق و مغرب ازان دارند عارمؤمنان شام و گبران تتار
گر کسی بر من برد فسقی گمانزین بتر فسقی چه باشد درجهان؟
کز خداوند بحق غافل شدمروزگاری پیر و باطل شدم
چون نکردم هیچ کردی روزکارداد خود بر باد گردم روزگار
راستی چون من مخالف،مرد عاقنیست در ملک خراسان و عراق
خود ربود از سرمرا این زن کلهشرم مردی کش بود از زن گله
گر حسینی نسبتم،گر از حجازنیست تدبیرم بجز سوز و گداز
کعبه را کردم کنشت از بیخودیوا ندانستم نکویی از بدی
عرش را من کرده ام دیر مغانبسته ام زنار گبری بر میان
فتنه بر ناقوس ترسا رفته امراه برنص،راهب آسا رفته ام
خدمت قسیس و رهبان کرده امصد چو آن درویش صنعان کرده ام
با چلیپا برده ام بت را نمازبت پرستی کرده ام عمری دراز
در صوامع روز و شب می خورده امدر مساجد خوک و سگ پرورده ام
خود پدر میداد پندم بارهابر دلم بند آمدی آن بارها
بند بر پایش نهادم آهنینبا خرد مردم کند هرگز چنین؟
سالها در محنتش می داشتمپاسبان را دزد می پنداشتم
تاج عزت را ربودم از سرشجامه قطران فگندم در برش
مادر از بیداد من مظلوم ماندوز جمال و جاه خود محروم ماند
ز آبروی خویشتن بد تاجدارزآتش بیداد من شد خاکسار
از بهشت آوردمش در گلخنیوز پلاسش دوختم پیراهنی
پیش ازین رویش ز خوبی بود ماهگرد گلخن کرد چون مویش سیاه
پیش ازین گر منعم و شهزاده بودصد هزارش بنده و آزاده بود
ظلم و بیداد منش درویش کردمحنت گلخن دلش را ریش کرد
پیش ازین باصد هزار زیب و فرشیر و شکر داشتی در جام زر
اندرین گلخن کنون از جام آهآتش غم می خورد بی گاه و گاه
بر برادر ظلم بی حد کرده امبر بردار نی،که برخود کرده ام
لحم و دمش را بنقصان صفاتخورده ام در حالت موت و حیات
سعی ها کردم که گبران تتاراهل ایمان را زبون کردند و خوار
مهوشان روم را آزرده امنا خوشان شوم را پرورده ام
بلبل و قمری برون کردم ز باغآشیان دادم بکوف و بوم وزاغ
شاخهای تین ببریدم بتیغبیخ زیتون را بپروردم،دریغ!
گلبن سعی طلب خارم نمودمن ندانستم که گل با خار بود
گشته ام از قبح فعل خویشتنمستحق سنگسار مرد و زن
آرزوها شهد زهرآمیز بودظاهرش خوش،باطنش خونریز بود
آنچه من کردم بخود،دارم رواگر بسوزندم بنفت و بوریا
غول غفلت آتش غم بر فروختجمله اسبابم ز خشک و تر بسوخت
تیشه را از جهل بر پا بد زدماز که نالم؟چون بدست خود زدم
عاجز و سر گشته ام در کار خودسخت افگارم ولی افگار خود
این همه بدها که کردم،عاقبتداد یزدانم طریق عافیت
جامه عصیان برون کرد از تنمداد از عرفان خود پیراهنم
جند لطفش ذلتم تاراج کردهم ز ترک هر دو کونم تاج کرد
از طریق لطف سلطان بایزیدباز گشتم راه سلطان بایزید
لطف او با کافری دمساز شدکافر صد ساله صاحب راز شد
گر رسد بر دیو ازان خورشید نوردر زمان گرداندش خوشتر ز حور
گر شود با دوزخ سوزان قرینجاودان گردد،سقر،خلد برین
خامشم از شرح الطافش،که آناز کمال لطف ناید در بیان