بخش ۳۰ - خطاب شمع با آتش
گفت با شمع آتش سوزان برازکای به طول و عرض خود وامانده باز
توی بر تو جرم داری،سرخ و زردمانده ای از جرم رعنایی بدرد
خود نمایی میکنی در انجمنزان سبب بیگانه ای از خویشتن
خود کمال عاشقی پروانه داشتاز وجود خویشتن پروا نداشت
جان و تن در پیش جانان باخت،رفتدر زمانی کار خود را ساخت،رفت
مختصر بگرفت خود را،شد تمامیافت از محبوب خود مقصود وکام
ای کم از شمع و کم از پروانه توخویشتن از خویشتن بیگانه تو
نی چوشمعت اشک سرخ وروی زردنی ز جرم جویش چون پروانه فرد
گر بخود دعوی هستی میکنیآشکارا بت پرستی میکنی
بی شکی هرگز نبیند روی یارعاشقی را کش بود با خویش کار
تا تو بر خود عاشقی بی حاصلیچون فنای یار گشتی واصلی
تا تو باشی در میان باشد دویآخر،ای مسکین،حجاب خود توی
رو وجودت محو گردان پیش یارتا شوی همرنگ او پروانه وار
رنج خود هم خویش افزون میکنیجان پر از غم،دل پر از خون میکنی
ما و من گفتن چه اندر خورد ماست؟حسرتا! کین درد ما از درد ماست
ما و من علت زیادت میکندنفی ایمان و شهادت میکند