گنج

بخش ۱۹ - فی حقیقة الکون العشق والعقل والروح والقلب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۵ بیت
چون نظر از ذات بیچون قدیمبرصفات خویشتن بودش مقیم
عشق را جنبش ازآنجا شد عیانگر طلب کاری حقایق را بدان
داشت بر افعال خود دایم نظراز صفات خود بصیر خیر وشر
عقل والا زین نظر آمد پدیدهر که از اهل نظر آمد بدید
این نظر را معرفت کردند ناموان یک ی دیگر محبت والسلام
گشت طالع نور روح از نظرتینشد جهان را صد فتوح از نظرتین
آفتاب عشق بر مرآت روحچونکه تابان گشت ازعین فتوح
دل چو ماهی در وجود آمد ازینمحض عرفانست اگر مردی ببین
عکس آنهارا،که گفتم،هر یک یمیک ند بر دل تجلی بی شکی
بعد ازین بر نفس میگیرد قراراین تجلی ها بامر کردگار
ذره ای گر درد عرفان باشدتاین سخن ها خوشتر از جان باشدت
عالمی را گر بگردی سربسرزین حدیث از کم کسی یا بی خبر
آن زمان کین قصه میک ردم ظهورموج میزد در دلم دریای نور
گوهر عمان دردست این سخنرهبر مردان مردست این سخن
قصه کان از ذوق جان آید پدیدجز بذوق جان در آن نتوان رسید
تا نگویی میک ند اثبات خویشمن جواب این سخن گفتم زپیش
قاسم بیچاره از سرتا قدمبی وجودت باشد از هستی عدم
چون بخود نبود وجودش چون توانمعرفت گفتن ز نفس عقل و جان؟
در حقیقت ذات من از ذات اوستچون کنم اثبات خود،اثبات اوست
من کیم؟ سرگشته بیچاره ایدر بیابان فنا آواره ای
نی مبارک بنده ای،نی مقبلیهم زدست خویشتن پا در گلی
نی ز علم و معرفت آگاه مننی قدم در راه و نی در راه من
نی خرد پرور،نه جاهل،نی حکیمنی زاهل جنتم،نی از جحیم
نی بصورت در خراباتم مدامنی بمعنی صوفی خامم،نه عام
در عدم بگذار ما را بی خبرنام او را گیر و نام ما مبر