گنج

بخش ۱۸ - الحکایة

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۸ بیت
بود در گیلان سپهبد زاده اینیک مردی،مقبلی،آزاده ای
مملکت را پاک کرد از شر و شینبا لقب نامش: جلال الدین حسین
پادشاهی بس ارادتمند بودطالب درویش و دانشمند بود
صوفیان صاف دل را خاک راهداشت اندر آستارا تخت گاه
بود جمعی بدگمان در ترس و بیماز نهیب صدمت قهرش مقیم
هر یک ی در قصد خون شاه مستتا کجا یابند بر بیچاره دست
فرصتیشان در گرفت از ناگهانشاه غافل کشته شد بردستشان
داشت بسیاری امل شاه جواندر امل غافل ز خصم بد گمان
خسرو مسکین امل با گور بودوز مراد خویشتن مهجور مرد
خواست تا گیلان بگیرد سربسرمرگ بگرفتش گریبان بی خبر
شه بدست دشمنان مقتول شدوز مراد خویشتن معزول شد
بر میان جهد می بستی کمرخسرو مظلوم مسکین تا مگر
واستاند لاهجان تا شاهجانناگهانی بستدند از شاه جان
ای گرفتار امل،تا چند ازین؟خیزو براسب طلب بربند زین
ساز ده از زهد و تقوی برگ و سازحمله ای بر نفس خود بر،ترکتاز
واستان از دست نفس،ای نامدارجمله دارالملک جان را مردوار
غافلی از کار و دشمن در کمینحال شاه آستارا را ببین
در هوای خویشتن مستی،دریغ!می زند بر گردنت اماره تیغ
نفس بد فرمان،که جانرا دشمنستغافلی،هم باتو در پیراهنست
آخر،ای مسکین،سرگردان، چرادیورا بر خود کنی فرمانروا؟
گر برو غالب شوی مردانه ایور اسیرت سازد از مردان نه ای
بر دل و جان بار شدت تا به کی؟دشمنت را قوت و قوت تا به کی؟
از عقاب نفس قوت واستانتا نگردد چیره بر شهباز جان
قوتش اکلست و حرص و کبر و کینبا صفت هایی که گفتم پیش ازین
گر ز نفسست این صفات ناصوابباز گیری،باز گردانی عتاب
چون شود از وی صفات بد جدامطمئنه گردد از فضل خدا
لایق جنات وصل آید یقینقابل اسرار رب العالمین
متصف گردد باوصاف کمالمستفیض ازفیض انوار جلال
چون میسر شدعبور از خاک و آبمی شود از حق خطاب مستطاب
نفس خود بشناس ومرد کار شودر طلب سرگشته چون پرگار شو
خواب غفلت تا بکی؟ بیدار باشیک زمان در جست و جوی یار باش
خیز و بر سر کن ز درد و غصه خاکتاچرایی دور از آن محبوب پاک؟
از چنین محبوب هر کو دور مردکور زاد وکور بود و کور مرد
مایه شادی عالم درد اوستسرخ روی جاودان رخ زرد اوست
درد او مفتاح ابواب دلستهر که دارد داغ دردش مقبلست
درد عشقش قسمت نیک اخترستمس جان را کیمیای اکبرست
درد او درمان مشتاقان بودهرکرا این درد، مشتاق آن بود
دوری از دلدار در غفلت چرا؟می‌کند از غفلتت غیرت مرا