بخش ۲۵ - در صلح انداختن ارمک میان کمخا وصوف
چو ننمود رو هیچ فنح و فلاحبشد ارمک آنجا زبهر صلاح
دری چند از دگمه با خود ببردکه نتوان شمردن چنین کار خورد
وزآنجا خبر شد که ارمک رسیدبسی جامه کمخا بپایش کشید
گرفت او همی دامنش زانبساطکشید آستین وی این ازنشاط
مقرر نمودند با یکدیگرکه هر یک بفصلی بود تا جور
شود آن یکی شاه رخت بهاربود در خزان این یکی شهریار
ولیکن لباسات قلب از میانزدندی گره هر دم از ریسمان
که جائی نخواهد رسید این سخننخواهد شد این گفتگوها کهن