گنج

بخش ۱۸ - در جنغی زدن صوف با پوستینها

۲۱ بیت
به پیوست باصوف موئینهاهمی رفت جنغی به پشمینها
که باید قراول نمد ساختنعلم ازدم روبه افراختن
هزاران نمد کرد باید گرینچو پیلان و خرطومشان آستین
قماشاتی از پوستین هم غریبکز ایشان بود شکلهای عجیب
پلنگ از نهالی نمودن عیانززیلوچه هم شیرهای ژیان
که نرمینها خود چه تاب آورندبر این قماشان زبیم گزند
بجنب زنان سایه پرور یکیکه دارد بحا رختها بیشکی
لباسی از آنها زبان برگشادچو دردست درزی بزانوفتاد
بصوف اینچنین گفت کای شاه نومبارک ترا باد این گاه نو
فلک باد گوی گریبان توشب و روز معزی دامان تو
هزار آستین بادت و جبه صدگراز در بود گوی جیبت رسد
بری بادی از چشم مخفی خوانکه ازآش چربت کند ناگهان
مباداکه گردی زروغن خرابکه پوشند آندم بگل آفتاب
زما تا بسلطان کمخاست دورفتد در میان رختها را فتور
دو آبست حبر و خشیشی برهکز ایشان نداریم موئی پنه
زصندوق مفرش مگر بیشماربسازیم کشتی زبهر گذار
دگر جامه گفت ازینسوی مابود موج بسیار و گردابها
زسنجاب هم هست آبی بپیشکه از آب ایشان فزونست و بیش
جوابش بگفتند کای یاوه گوچه غم جامه را باشد از شست و شو
تواند زما انکه آنجا رسیدگلیم خود از آب بیرون کشید
بباید کنون رخت بربست زودبآن جامها جمله جبه نمود