گنج

شمارهٔ ۹۰ - من مخترعاته تغمده الله بغفرانه

۹ بیت
همچو صندل باف مفتون کشته ام بر روی صوفآن عقوبت بس که ارمک دیده در پهلوی صوف
زردکی میگفت با خود رنگ پیش تاجریمن بصد رخت دگر ندهم سر یکموی صوف
آن فراویز خشیشی بهر دفع چشم زخممانده ام چون بند والا بسته پهلوی صوف
حلقه زر بین بگوش دگمه لعل و شبهو چنین درمانده زردوزی زمابی روی صوف
در خیال جامه آنمعنی که طاق افتاده استگو نباشد حرزو تمویذ بر و بازوی صوف
میکند آنموجها در صوف سحر از دلبریهست یعنی این غلام وباشد آن هندوی صوف
من چه بدگوئی کنم خود در نگرکان خاکسارنسبت شیرازه چاکست با ابروی صوف
در چنین موسم که با صوفست همبر موینهمفلسان را نیست تاب غمزه جادوی صوف
پوستین صوف قاری تسمه قندس بودبنگر این تشبیه مطلق هست آن گیسوی صوف