گنج

شمارهٔ ۸۶ - مولانا حافظ فرماید

۹ بیت
دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرسکه چنان زو شده ام بیسرو سامان که مپرس
در جواب او
دارم از بیسرو پائی گله چندان که مپرسشده بیرخت چنانم من عریان که مپرس
هم زمستان زقضا نیست بپایم شلوارهمه کس طعنه زنان این که مبین آن که مپرس
بهر تشریف کسی مدح لئیمان مکنادکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
بیکی جامه فاخر که بپوشم گه گهمیرسد آن بمن از چشم حسودان که مپرس
گفته بودم نکشم جیب بتان لیک ببرشیوه میکند آن جیب زر افشان که مپرس
از پی پیرهن و داریه و زوده زفارستا بحدیست مرا میل سپاهان که مپرس
در بهاران دلم از جامه کرباس گرفتاشتیاقست مرا با رخ کتان که مپرس
فتنه میکند آن گوی در و زر قاریدر بر اطلس و کمخای گلستان که مپرس