گنج

شمارهٔ ۷۰ - سلمان ساوجی فرماید

۹ بیت
اسیر بند گیسویت کجا در بند جان باشدزهی دیوانه عاقل که دربندی چنان باشد
در جواب او
اگر بر مفرش رختم نگاهت یکزمان باشدکلاهت بخشم و خلعت کمرهم در میان باشد
برخت سبز قیغاجی خشیشی دیدم و گفتمخنک آبی که در پای سهی سروی روان باشد
بکمخا اطلس چرخی چه نسبت میکنی آخرکه از این تابان فرق از زمین تا آسمان باشد
رخ از زیلو نگردانم بخار بوریا از فرشخسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد
زگرد آن ره مفتون خطی خواندم که تفسیرشیکی داند که همچون دگمه ذهنش خرده دان باشد
بر وی یکدیگر پوشیدن رخت آنچنان بایدکه روسی زیر و بالا صوف و اطلس در میان باشد
هوای سرمه دان عاج در صندوق من یابیدر آنساعت که خاک تیره ام در استخوان باشد
زدنیا میرود قاری چو کرباس کفن سادهولیکن شعر رنگینش بماند تا جهان باشد