شمارهٔ ۴۹ - خواجه حافظ فرماید
صوفی نهاد دام و سرحقه باز کردبنیاد مگر با فلک حقه باز کرد
در جواب او
خرم تنی که گوی شب از جامه باز کردپارا بنرمدست نهالی دراز کرد
با انکه یکدرم نتوان بست اندرودستار کهنه بین که مرا سرفراز کرد
منت پذیر کرد ززیلو که با نمداز بوریاو پوستکت بی نیاز کرد
حقا که از حقیقت مسواک غافلستحمل عمامه انکه بروی مجاز کرد
دامن فشاند بر قدک آندم تنم که دستبر آستین صوف مربع دراز کرد
گر کسنه قیام بطاعت توان نمودبیش و پس برهنه نشاید نماز کرد
قاری بکرد بالشک نازروی کتآنکو نداد تکیه چه عشرت چه ناز کرد