شمارهٔ ۴ - لاادری قائله
چشم مستت میبرد هر لحظه دل مشتاق رازلف مشکینت پریشان میکند عشاق را
در جواب او
هردم از نرمی کشد اطلس به بر مشتاق راصوف از کرمی بر دهر لحظه دل عشاق را
زان گریبانی که دم از عنبرینه میزندمیدمد بویی و مشکین میکند آفاق را
با وجود ساعد عقد سپیچ کلفتنمن نگیرم دست هر مهروی سیمینساق را
واله آن قاولوغم کز طاق جیب آویختندروشن است این خود که قندیلی بود هر طاق را
کف بر او صابون زند تا جامه گردد سفیدگو بیا اشنان و بنگر در جهان اشفاق را
رختها را دان سپه یا ساقی سلطان تنلاجرم هرچند که رختی کشد یا ساق را
خرقه را ساقی زیارت کن بجو برد یمننیست هم کم زردکی و ریشه بسحاق را