شمارهٔ ۳۱ - من نوادر افکاره
عقلم بخیاط میکرد کنگاجدر رخت صوفی دامانش قیغاج
بند قبا تیر پیکانست دگمهسوزن چو ناوک رختست آماج
از پادر آمد از دست شد دلزان موزهای صغری و تیماج
از جبیبها کرد افشاندنت هستچون دفع پنبه از ریش حلاج
از رخت حبری نبود گزیرمنتوان گذشتن از بحر مواج
برگرد قاقم تسمه زقنه زچون آبنوس است بر تخته عاج
مدح عمامه میگوی (قاری)تا بر سرآئی از خلق چون تاج