شمارهٔ ۲۱ - شیخ سعدی فرماید
روز وصلم قرار دیدن نیستشب هجرانم آرمیدن نیست
در جواب او
چون زرم بهر نوخریدن نیستچاره جز کهنه را دریدن نیست
یک تن بی لحاف و زیر افکنوقت آسایش آرمیدن نیست
هر بده روز میدرد رختیانکه از جامه اش بریدن نیست
چند کردم بگرد خوان مزادبختم ازرخت غیر دیدن نیست
گاه پیچش زکهنگی دستاربرسرش طاقت کشیدن نیست
مسکنی نیست لایقم ورنهفرشش از بهر گستریدن نیست
قاری از بس که موزه اش تنکستبرهش زهره دویدن نیست