شمارهٔ ۱۱۹ - ایضا خواجه حافظ فرماید
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نویادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
در جواب آن
چرخ سنجاب شمارو دم قاقم مه نوایدل از راه بدین ابلق بیراه مرو
گرزنم دست در آن دگمه زر بفروشمخرمن مه بجوی خوشه پروین بدوجو
گرد فانوس بگردان زتکلف والاگز چراغ تو بخورشید رسد صد پرتو
خام شوکن که بیابی تو ثبات از کرباسسخن پخته پرداخته از من بشنو
زیر و بالا نگر آن خسروی والا راکاتحادی شده شیرین زنوش با خسرو
دید درزی شده از دست بدر خرمیمگفت با اینهمه از حبچه نومید مشو
آتش قرمزی افروخته میسوزد رختصوف کو خرقه پشمینه بینداز و برو
چشم بد دور ازان دگمه که در عرصه جیببیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
چون شود خاک تن قاری و پوسیده کفنشنوی بوی بصندوق وی از جامه نو